نمایش از روزگار رفته- قسمت 11
ماهرخ دختر مظفر سخت دلبسته جوانی به نام منوچهر است. اما چندی است كه مرد جوان به طرز غریبی غیب شده است. تا اینكه پس از مدتها سر و كلهاش پیدا شده و ماهرخ در كافه گراند هتل با او ملاقات میكند. منوچهر در این ملاقات اعلام میكند كه تصمیم آنها برای ازدواج اشتباه بزرگی بوده است و وقتی با عصبانیت ماهرخ روبرو میشود اعتراف میكند كه او به دستور پدر ماهرخ یعنی مظفر از سر راه دختر جوان كنار رفته و برای مدتی از او دوری كرده است. ماهرخ كه رابطه عاطفی محكمی با پدرش داشته این عمل او را برنمی تابد و دچار مشكل روحی و روانی میشود. تا جایی كه دكتر ادیب و یاشار برای معاینه او بر سر بالینش حاضر میشوند. از طرف دیگر شرزه دوست مظفر كه سالهاست در زمینه قاچاق عتیقه با او همكاری میكند از پیدا شدن چند دفینه با او صحبت میكند. او اعلام میكند این محموله بسیار باارزش و خطرناك است. بنابراین از مظفر میخواهد فرهاد، پسر رجب و كبری، را به نمایندگی از خودش بفرستد.


