سیدحسن به همراه شیخ مرتضی و علی اكبر راهی شدند تا به محل قرار و دیدار با پهلوون صفدر در یك قهوه خانه بروند. پهلوون صفدر كه از لوطیان تهران و تاجری ماهر است، صاحب تنها كاروانی است كه در یكی دو ماه گذشته توانسته خود را به نجف برساند. سید حسن بنا به آشنایی پیشینی كه از پهلوون صفدر و مرام و مسلك اش دارد تصمیم گرفته تا او را به همراهی با خود در سفری كه مقرر شده تا انجام شود فرا بخواند. سید حسن تصمیم دارد كاروان تجارت را به عنوان پوششی برای سفر و اجرای امر سفارت خود قرار دهد تا خللی در كار نیوفتد. پهلوون صفدر در ابتدا به راه نمی آمد و از در دست انداختن سید در آمده بود، اما وقتی متوجه اوضاع شد همراهی خود با سید حسن و كاروان سفارت را اعلام كرد. اما درست در همین موقع بود كه خبری از راه رسید. جوانی سراسیمه وارد قهوه خانه شد و به سید حسن گفت كه آقا به سرعت او و شیخ مرتضی را احضار كرده است.
نمایش اسفار- قسمت 9(تكرار)
از ساعت به مدت
نمایش اسفار- قسمت 9(تكرار)
-
05
آبان 1399
-
04
آبان 1399
سید حسن برای برنامه ریزی و تدارك دیدم امروز سفر به سراغ آخوند خراسانی رفت. آنها قرار است دست كم ده مرد جنگی به همراه خود ببرند، به علاوه سیزده اسب و چهار قاطر كه میشود پوششی برای سفر. اما چیزی در این میان كم است. آنها قرار است در این مسیر از موانعی بگذرند كه هنوز انها را نمیشناسند. قرار است پیك باشند و سفیر و مسیر آنقدر مانع سر راه دارد كه بی پشتوانه اسلحه نمیتوان از ان عبور كرد. این در حالی است كه هنوز اسلحه ای در كار نیست. به جز یك تپانچه، كه آنهم مقرر شده تا وقتی هنوز كسی سلاح ندارد، در دست علی اكبر، جوان ترین فرد كاروان بماند. در ادامه ماجرا تا انجا پیش رفت كه فهمیدیم قرار است تا كاروان سید حسن در دزفول كه اولین منزل توقف در ایران خواهد بود به سراغ عشیره رفته كه برایشان مقداری اسلحه آماده خواهند كرد. حالا ماجرا به جایی رسیده كه سید حسن میخواهد كسانی را با خود همراه كند.
-
03
آبان 1399
سید حسن شبانه برای خلوت یا شاید تشرف، ذكر یا چیزی شبیه به اینها به نزدیكی قبرستان وادی السلام رفته بود؛ جایی كه می شد تمام قبرستان را دید. اما پیش از آن كه بتواند با خود خلوت كند، سر و كله علی اكبر و شیخ مرتضی پیدا شد. شیخ مرتضی از بستر مریضی برخواسته بود و آمده بود پی سید حسن تا همانطور كه عهد كرده بود، خبر دوم را برایش بگوید. سید حسن وقتی علی اكبر را میان خود و شیخ مرتضی دید خواست از بیان راز دوم امتناع كند اما در عین ناباوری با مخالفت شیخ مرتضی مواجه شد و در ادامه فهمیدیم كه اساسا شیخ- علی اكبر را به همراه خود آورده تا سید حسن را رازی به همراهی علی اكبر كند. در ابتدا سید حسن راضی نبود، اما در ادامه ماجرا طوری پیش رفت. حالا سید حسن میداند كه علی اكبر میخواهد جا پای پدرش بگذارد. بدین ترتیب پهلوون سید حسن رزاز، شیخ مرتضی خادم و علی اكبر همراه هم شدند.
-
27
مهر 1399
قصه سیدحسن رزار را از لحظه احتضار شنیدیم. آنجا كه میان زندگی و مرگ بود و داشت به آنچه زندگی كرده فكر می كرد. شنیدیم كه از سفرها گفت و از لحظه ای كه شد بزرگترین نقطه عطف زندگی اش. جایی كه حیات اش را وارد مرحله¬ای جدید كرد و شد آغاز مهمترین سفر زندگی اش؛ در قسمت قبل قصهگلوله ای را شنیدیم كه از تپانچه میرزا رضای كرمانی، در دوازدهم اردیبهشت 1275 هجری خورشیدی، تنها دو روز پیش از جشن پنجاه سالگی سلطنت سلطان صاحبقران-ناصرالدین شاه قاجار- شلیك شد و او را در ورودی امامزاده حمزه به حرم شاه عبدالعظیم از پا درآورد. حالا می رویم سراغ آنچه از پی این گلوله در زندگی پهلوان سیدحسن رزاز آمد.


