رستم نشان خودش كه انگشتری بود را در خوراك مرغی پنهان كرد و به منیژه داد. بیژن چون انگشتر را دید دانست كه رستم برای نجات او آمده پس منیژه را فرستاد تا به رستم بگوید دانسته او خداوندگار رخش است چون رستم سخن را شنید با یارانش به نزدیك چاه آمدند و رستم سنگ سترگ را یك تنه برداشت و بیژن از چاه بیرون آمد. اما دل او از كینه افراسیاب لبریز بود و میخواست از او انتقام بگیرد رستم به او گفت لشگریانش در مرز ایران آماده دستور او هستند...
نمایش چشم روشن ماه- قسمت 10
از ساعت به مدت
نمایش چشم روشن ماه- قسمت 10
-
13
اسفند 1399
-
12
اسفند 1399
گیو چون باخبر شد پسرش با گرگین باز نگشته به زاری نزد كیخسرو شتافت و او را آگاه كرد كیخسرو شاه در جام جهان بین دید كه بیژن در چاهی گرفتار شده پس رستم را از زابلستان فرخواند تا به توران رود و بیژن را آزاد كند رستم با جامه مبدل تاجران ایرانی وارد توران شد تا كسی او و یارانش را نشناسد منیژه چون باخبر شد تنی چند از ایرانیان وارد توران شده اند به نزدشان رفت تا آنها را از گزندی كه به بیژن رسیده آگاه كند....
-
11
اسفند 1399
رستم در مرز توران سربازانش را نگه داشت و با چند تن از یارانش وارد توران شد و در بدو ورود پیران را دید و خودش را بازرگانی بزرگ خواند او نیز رستم و یارانش را به بازار بزرگ توران برد و كلبه ای به آنها بخشید. چند روزی گذشت و آوازه ایشان پیچید پس منیژه با خبر شد و خودش را نزد ایرانیان رساند تا از طریق آنها خبر زندانی شدن بیژن را به كیخسرو و ایرانیان برساند. پس نزد تاجران رفت و داستان دلدادگیش را با بیژن مو به مو گفت. رستم كه نام خود را از او پنهان كرده بود او را قبای نو بخشید و طیوری شكم پر را آماده كرد و درونش انگشتر نشان خودش را پنهان كرد و از او خواست تا خوراك را به جوان ایرانی برساند. بیژن از داخل خوراك، انگشتر رستم را پیدا كرد و شناخت و .....
-
10
اسفند 1399
نمایش چشم روشن ماه- قسمت 10
-
09
اسفند 1399
بیژن پهلوان جوان كه برای یاری مردمان دشت ارمن تا به مرز ایران و توران رسید توانست گرازان را بكشد و مرغزارهای نابودشده را از چنگ آنها آزاد كند. همراه بداندیشش گرگین ا ورا ترغیب كرد تا نزدیك مرز توران برود و دختر افراسیاب را ببیند چون بیژن به آنجا رسید منیژه ا را دید و دلباخته ش شد، بیژن هم كه در خواب هایش زنی چون ا را دیده بود دل به منیژه سپرد، افراسیاب تورانی از آمدن مردی ایرانی به سرای دخترش آگاه شد و او را به مكافات دار محكوم كرد اما با تدبیر پیران ویسه كه مبادا با ایرانیان رزمی در بگیرد بیژن از دار رهایی یافت اما او را درونی چاهی انداختند و با سنگ سهمگینی روی آن را پوشاندند منیژه سرگردان و بی چاره بدنبال تكه نانی بود تا بیژن را از مرگ برهاند. از سویی دیگر گرگین به ایران بازگشت و گیو پدر بیژن دانست برای پسرش اتفاق بدی افتاده پس دست به دامان كیخسروشاه شد.پادشاه دادگر فرستادگانی را فرستاد تا در دشت ارمن و توران بگردند و بیژن را بیابند. فرستادگان بازگشتند اما بیژن را نیافتند پس گیو به عهدیكه كیخسرو بسته بود چشم دوخت تا جام جهان بین را بیاورند و كیخسرو در آن بنگرد و بیژن را بیابد پادشاه بیژن را دربند در چاهی دور دید. نامه ایی برای رستم نوشت و آن را به گیو داد تا به زابلستان برود و به دست رستم برساند بیژن و منیژه آن دودلدار یكی در چاه و یكی بر سر چاهبه امید رهایی خیال میبافتند بیژن باور داشت صدای سم اسبانی را میشنود كه به یاریشان میتازند. گیو بانامه كیخسرو به زابلستان رسید و مهمان زال و رستم شد....
-
06
اسفند 1399
بیژن پهلوان جوان ایرانی كه به یاری مردمان دشت ارمن داوطلب شده بود، چون گرازان را شكست داد و خواست به ایران باز گردد همراهش گرگین پهلوان بد اندیش به او حسد ورزید و او را ترغیب كرد تا به جشنگاه دختر افراسیاب تورانی برود. بیژن چون به جشنگاه رسید و منیژه را دید هر دو دلباخته یكدیگر شدند. منیژه بیژن را به ترفندی با خود به توران زمین برد و افراسیاب از راز آنها با خبر شد و گرسیوز را با سربازانش به كاخ منیژه فرستاد تا آنها را دستگیر كند. گرسیوز بیژن را به نزد افراسیاب برد. افراسیاب داستان بیژن را باور نكرد و او را به دار مجازات محكوم كرد. چون بیژن را به میدان شهر بردند پیران ویسه او را دید و از افراسیاب خواست بار دیگر خشم ایرانیان را برنیانگیزد و بیژن را نكشد تنها او را به چاهی بیاندازد اینگونه هم بیژن مجازات میشود، هم منیژه. افراسیاب سخن او را بخردانه یافت و بیژن را درون چاهی انداختند و سنگ بزرگی كه اكوان دیو از چین آورده بود را به روی چاه گذاشتند. منیژه سرگردان و پریشان بالای چاه بیژن میگشت و زمین را میكند تا روزنی باز كند و از آنجا تكه نانی بتواند برای بیژن بفرستد از سویی دیگر گرگین كه از كرده خویش پشیمان شده بود به دنبال بیژن تا به مرز توران آمد ولی او را نیافت و تنها به ایران بازگشت. گیو پدر بیژن كه چشم به راه فرزند بود گرگین را تنها یافت و از او بیژن را خواست گرگین داستانی دروغین به گیو گفت اما گیو باور نكرد و پریشان به نزد كیخسروشاه رفت و به او شكایت كرد كیخسرو مردانی را برای یافتن بیژن راهی توران كرد و به گیو امید داد اگر مردانش نتوانند بیژن را پیدا كنند در روز نخست فروردین ماه جام جهان بین را خواهد دید تا بیژن را پیدا كنند...
-
05
اسفند 1399
در روز جشن پیروزی كیخسرو بر تورانیان، دو تن از شهر ارمن به نزد او آمدند و از او در برابر یورش گرازان به دشت ارمن یاری خواستند تا بیژن بازگردد اما منیژه تاب دوری او را نداشت و چون دید بیژن میهنش را بر مهر او ارجح دانسته، دارویی در خوراك بیژن ریخت تا او را بیهوش كند و پنهانی بیژن را در صندوقی گذاشته و به توران زمین برد. هنگامی كه بیژن به هوش آمد دانست به كاخ منیژه آمده و اكنون در سرزمین توران است بسیار ناراحت شد اما نمیخواست منیژه را كه دلدارش بود بیازارد. یكی از نگهبانان كاخ كه چشم و گوش افراسیاب بود به او خبر رساند كه مردی از سرزمین ایران زمین اكنون در بارگاه منیژه است. افراسیاب خشمگین شد و برادرش گرسیوز را با گروهی از سربازانش به كاخ منیژه فرستاد.
-
04
اسفند 1399
بیژن پسرِجوان گیو و نوه رستم تهمتن دواطلب شد تا به یاری مردمان ارمن در مرز ایران و توران برود و آنجا را از یورش گرازان پاك گرداند كیخسرو برای آنكه راه نمایی همراه بیژن باشد، گرگین را با او فرستاد. بیژن به ارمن رسید و یك تنه گرازان را نابود كرد. گرگین كه مردی تن پرور و بد طینت بود این پیروزی بیژن جوان را تاب نیاورد و او را اغوا كرد كه پس از این پیروزی بزرگ به جشنگاه دخترزیبای افراسیاب تورانی برود. بیژن به جشنگاه منیژه رسید .منیژه با دیدن او دلباخته اش شد و سه شبانه روز در جشنگاه به پایكوبی و شادی پرداختند. روز سوم بیژن خواست تا به ایران بازگردد اما منیژه تاب دوری او را نداشت و چون دید بیژن میهنش را بر مهر او ارجح دانسته، دارویی در خوراك بیژن ریخت كه او را بیهوش گرداند و پنهانی بیژن را در صندوقی گذاشته و به توران زمین برد هنگامیكه بیژن به هوش آمد دانست به كاخ منیژه آمده و اكنون در سرزمین توران است بسیار ناراحت شد اما نمیخواست منیژه را كه دلدارش بود بیازارد. یكی از نگهبانان كاخ كه چشم و گوش افراسیاب بود به او خبر رساند كه مردی از سرزمین ایران زمین اكنون در بارگاه منیژه است. افراسیاب خشمگین شد و برادرش گرسیوز را با گروهی از سربازانش به كاح منیژه فرستاد
-
03
اسفند 1399
در روز جشن پیروزی كیخسرو بر تورانیان، دوتن از شهر ارمن به نزد او آمدند و از او در برابر یورش گرازان به دشت ارمن ساری خواستند بیژت پسر گیو برای مبارزه با آنها داوطلب شد اما چون بسیار جوان بود، گرگین ِ پهلوان را نیز با او همراه كردند. چون به مرز ارمن رسیدند و مرغزارهای سوخته و نابود شده را دیدند، گرگین كه مردی تن پرور و بدخواه بود بیژن را همراهی نكرد و بیژن به تنهایی به جنگ گرازان رفت و همگی آنان را نابود كرد و سرها و دندانهایشان را ریسه كرد تا به نزد كیخسرو ببرد اما گرگین كه تاب پیروزی بیژن را نداشت خواست تا او را بدنام كند پس او را ترغیب كرد تا به جشنگاه دختر افراسیاب برود و دختران زیبای تورانی را ببیند. بیژنجوان با كمر و كلاه شاهانه و اسبش كمار درختی نزدیك جشنگاه ایستاد تا بتواند آنها را ببیند. منیژه دختر افراسیاب از سرا پرده خویش، بیژن را دید و مدهوش پهلوانی و آراستگی او شد و دایه اش را نزد او روان كرد تا بیژن را به جشنگاه فرا بخواند.
-
02
اسفند 1399
كیخسرو پسر سیاوش، كه به كین خواهی خون پدرش سرزمین توران را به خاك و خون كشیده بود به شادی این پیروزی جشنی برپا داشت. در میانه ی جشند و مرد از سرزمین ارمن به نزد او آمدند و از او درخواست یاری كردند زیرا گرازان به سرزمیمن های آنها یورش آورده بودند و مرغزارهایشان را نابود كرده بودند. كیخسرو از پهلوانانش خواست تابرای جنگ با گرازان داوطلب شوند. از آنجا كه مردانش از جنگ توران برگشته و خسته بودند، سكوت كردند و از میان آنها بیژن پسر جوان «گیو» دست بالا گرفت و رخصت خواست. گیو كه می دانست پسرش بسیار جوان و خام است از كیخسرو خواست تا او را منصرف كند اما بیژن اصرار كرد و كیخسرو بر آن شد تا همراهی برگزیند و اینگونه گرگین را با بیژن همراه كرد. بیژن و گرگین راهی مرز ایران و ارمن شدند. گرگین كه مردی دغلباز و تن پرور بود بیژن را به شكار میفرستاد در راه بسیار كند بود. اما بیژن برای مردمان ارمن بسیار دلنگران بود و میخواست هرچه روزدتر خودش را به مرز برساند....


