پدرش از امین و دوران كودكی اش می گوید او در دبیرستان رشته ریاضی فیزیك خواند و در باشگاه كاراته هم ثبت نام كرد. یك روز كه از كلاس برگشته بود لبش ورم كرده بود و با اسرار به دكتر رفتیم و چندتا بخیه زدیم و....
طائر قدسی- قسمت 5(تكرار)
از ساعت به مدت
طائر قدسی- قسمت 5(تكرار)
-
01
شهریور 1398 (ساعت 1:30)
-
31
مرداد 1398 (ساعت 22:0)
پدرش از امین و دوران كودكی اش می گوید او در دبیرستان رشته ریاضی فیزیك خواند و در باشگاه كاراته هم ثبت نام كرد . یكروز كه از كلاس برگشته بود لبش ورم كرده بود و با اسرار به دكتر رفتیم و چندتا بخیه زدیم و....
-
31
مرداد 1398 (ساعت 5:30)
برادر مصطفی از خاطراتشان میگوید و اینكه اون همیشه دل نگران بود و میخواست هرچه زودتر به سوریه برود. او با عده ای مستند ساز دوست شده بود و میخواست با آنها به سوریه برود و....
-
31
مرداد 1398 (ساعت 2:45)
روایت شهید مدافع حرم امین كریمی، همسرش از زمانی میگوید كه خبر شهادت امین را به آنها می دهند و....
-
31
مرداد 1398 (ساعت 0:0)
برادر مصطفی از خاطراتشان میگوید و اینكه اون همیشه دل نگران بود و میخواست هرچه زودتر به سوریه برود. او با عده ای مستند ساز دوست شده بود و میخواست با آنها به سوریه برود و....
-
30
مرداد 1398 (ساعت 2:45)
نذر كرده بودم اگر استخدام شد یك ماه حقوقش را برای درمان بیماران سرطانی بدهد و اینكار را هم كرد خیلی پسر خوبی بود و بعد از آن هم به سپاه رفت هم در دانشگاه قبول شد. ارادتی خاص به ائمه داشت و...
-
30
مرداد 1398 (ساعت 0:0)
اوایل سال نود و چهار بود كه از مسجد برمیگشتیم كه بحث سوریه شد و دوستان مصطفی و خودش همه خود را آماده رفتن میكردند و از ایده هایشان صحبت میكردند و...
-
29
مرداد 1398 (ساعت 22:0)
نذر كرده بودم اگر استخدام شد یك ماه حقوقش را برای درمان بیماران سرطانی بدهد و اینكار را هم كرد خیلی پسر خوبی بود و بعد از آن هم به سپاه رفت هم در دانشگاه قبول شد. اردتی خاص به ائمه داشت و...
-
29
مرداد 1398 (ساعت 2:45)
امین بچه ای بود كه همه دوستش داشتند و تمام من شده بود. اگر از چیزی ناراحت میشدم اون اول از همه میفهمید. اگر جایی میرفتم زود بهم زنگ میزد میگفت: مامان خانوم نمی خوای بیای....
-
29
مرداد 1398 (ساعت 0:0)
من و برادرم مصطفی وقتی به تهران می آمدیم به پایگاه بسیج هم سری میزدیم و همه از مصطفی تعریف می كردند. همه از درس خوان بودن مصطفی می گفتند و...
-
28
مرداد 1398 (ساعت 22:0)
امین بچه ای بود كه همه دوستش داشتند و تمام من شده بود. اگر از چیزی ناراحت میشدم اون اول از همه میفهمید. اگر جایی میرفتم زود بهم زنگ میزد میگفت: مامان خانوم نمی خوای بیای....
-
28
مرداد 1398 (ساعت 2:45)
روایت شهید مدافع حرم امین كریمی
-
28
مرداد 1398 (ساعت 0:0)
ظهر تاسوعا تمام شد و هنوز خبری از مصطفی نبود تا شب صبر كردیم و رفتیم خانه مصطفی و با زنگ دائیم باخبر شدیم كه مصطفی شهید شده و...
-
27
مرداد 1398 (ساعت 22:0)
روایت شهید مدافع حرم امین كریمی
-
27
مرداد 1398 (ساعت 0:0)
یك روز مصطفی اعلامیه شطرنج را میبیند و برای شركت نزد استاد میرود و با استاد بازی كرده و برنده میشود و موقعی كه به خانه می آید متوجه میشود كه امشب مهمان دارند و....
-
26
مرداد 1398 (ساعت 0:0)
برادر مصطفی صدرزاده شهید مدافع حرم از او و دوران كودكیشان و دلتنگی هایش می گوید...
-
25
مرداد 1398 (ساعت 0:0)
خواهر مصطفی صدرزاده شهید مدافع حرم از او می گوید. از دوران كودكی اش از زمانی كه او از كودكی همیشه میخواسته عضو بسیج باشد تا زمانی كه به سوریه میرود...
-
24
مرداد 1398 (ساعت 0:0)
یك روز یادم می آید كه در آشپزخانه گفتم مصطفی جان تو دیگر پدر دو تا بچه ای درس ات را ادامه بده به دنبال كار باش گفت باشه همه این كارها را میكنم اما باز میرم كه شهید بشم و چقدر پدر شهید بودن به شما می آید آن وقت دلم میگرفت و...
-
23
مرداد 1398 (ساعت 0:0)
پدر مصطفی از دوران كودكی اش می گوید و اینكه آن از همان ابتدا در كودكی عضو بسیج میشود و دوستان خود را نیز عضو بسیج می كند و راهی پیدا می كند تا از كشورش دفاع كند و...
-
22
مرداد 1398 (ساعت 0:0)
سال نود و سه بود كه به مشهد رفتم و تلفنی با مصطفی صحبت كردم حالش خوب نبود و از اینكه نمی تونست كاری انجام بده ناراحت بود. وقتی از سوریه برگشت دوباره مجروح بود. تركش به پاش خورده بود و...


