نمایش مثل هیچكس- قسمت 5
نمایش مثل هیچكس- قسمت 5
از ساعت به مدت
نمایش دانشجویی
-
30
مهر 1399 (ساعت 16:0)
-
29
مهر 1399 (ساعت 16:0)
نمایش مثل هیچكس- قسمت 5
-
28
مهر 1399 (ساعت 16:0)
نمایش مثل هیچكس- قسمت 5
-
27
مهر 1399 (ساعت 16:0)
دكتر علت این تنهایی رو نوع رفتار پدر و مادر، تصمیم گیری اونها به جای سینا برای اوقات فراغتش و نوع زندگیشان عنوان می كنه و تك فرزند بودن سینا رو هم مزید بر علت می دونه. به پشنهاد دكتر ، سینا، كمی آزادتر از گذشته و با تصمیم خودش در كلاسهای نویسندگی شركت می كنه. با شركت در كلاسها و آشنایی با دوستان جدید، زندگی یكنواخت سینا در مسیری نو قرار می گیرد.
-
26
مهر 1399 (ساعت 16:0)
سینا، در اثر حواس پرتی تصادف میكنه، ایرج و رویا، پدر و مادر سینا كه تحصیل كرده اند و در كار و زندگی نسبتا موفق هستند، بعد از گفتگو با دكتر روانشناس متوجه تنهایی زیاد پسرشون و در نتیجه افسردگیش می شوند كه علت تصادفش هم ، همین حال و روزش بوده.
-
23
مهر 1399 (ساعت 16:0)
كلاله حاضر شد طرح فرشش را به سرگرد نشان دهد. سرگرد به قهوهخانه رفت و اتاق گلیخانم، مادر كلاله، و همینطور طرح فرش او را بررسی كرد. كار بازسازی قهوهخانه رو به اتمام است و نیما و كلاله نیت دارند دوباره در آنجا فعالیتهای فرهنگی و هنری ایرانی برپا كنند. از طرفی رد پای رجب، پدر نسرین نیازی سربندی، در سرقت پردهی نقالی ارزشمند و قدیمی مرشد، دیده شده است
-
22
مهر 1399 (ساعت 16:0)
سرگرد عطایی اصرار بر دیدن مرشد دارد اما كلاله میگوید پدرش هیچكس را به حضور نمیپذیرد. و از طرفی چون در روز قتل سید اسد، نیما اطراف امامزاده دیده شده، سرگرد او را بازجویی میكند سپس از نیما میخواهد كه از تهران خارج نشود. میرزا نیز نامهای تهدیدآمیز كه امضای طاهر بر آن نقش بسته، دریافت میكند با این مضمون كه نباید كار بازسازی قهوهخانه ادامه پیدا كند. این در حالی است كه طاهر برای بازسازی قهوهخانه به آنجا باز میگردد و همین موضوع ماجرا را پیچیدهتر میكند.
-
21
مهر 1399 (ساعت 16:0)
كلاله و نیما، حاج محمد شیشهگر و اوس طاهر گچبر را برای مرمت قهوهخانه دعوت كردند، اما طاهر كه معتقد است آتشسوزی سالها پیش عمدی بوده و حاج محمد در آن حادثه مقصر است، حاضر به همكاری نمیشود. از طرفی خبر میرسد شاگرد سید اسد نیز به قتل رسیده است. سرگرد برای تحقیقات بیشتر به امامزاده میرود و در آنجا متوجه میشود بخشی از زمین امامزاده كنده و با خاك دستی پر شده است. این نشانهای میشود برای پیداشدن سرنخهای جدید
-
20
مهر 1399 (ساعت 16:0)
نیما، همسر كلاله، در بازسازی قهوه خانه او را یاری میكند. آنها تصمیم گرفتند كسانی كه سالها پیش قهوهخانه را ساختهاند برای بازسازی آنجا دعوت به همكاری كنند. اما در همان ابتدا با پیداشدن سرگرد عطایی مسیر مرمت قهوهخانه دگرگون میشود
-
19
مهر 1399 (ساعت 16:0)
كلاله پس از سالها تصمیم گرفته است، قهوهخانهای كه پاتوق مرشد و هنرمندان بوده و طی حادثهای سوخته است را بازسازی كند.
-
16
مهر 1399 (ساعت 16:0)
نمایش مثل هیچكس- قسمت 5
-
15
مهر 1399 (ساعت 16:0)
نمایش مثل هیچكس- قسمت 5
-
14
مهر 1399 (ساعت 16:0)
نمایش مثل هیچكس- قسمت 5
-
13
مهر 1399 (ساعت 16:0)
نمایش مثل هیچكس- قسمت 5
-
12
مهر 1399 (ساعت 16:0)
نمایش مثل هیچكس- قسمت 5
-
09
مهر 1399 (ساعت 16:0)
روح زمان حال اسكروج را به خانه ی خواهرزاده اش، فرد می برد. او در آنجا به صحبت های فرد و همسرش گوش می دهد و از حرف های او درمی یابد كه آنان نیز مثل خانواده ی كرتچیت از او و رفتارش رضایتی ندارند. در ادامه، روح زمان حال به اسكروج یادآور می شود كه او در عین داشتن ثروت، هیچ گونه كمكی به فقرا در طول زندگی اش نكرده است و به آنان، پناهگاهی نداده است. روح زمان حال می رود و نوبت به سومین آخرین روح، یعنی روح زمان اینده می رسد. روح زمان آینده با بردن اسكروج به موقعیت های مختلف به او می فهماند كه پس از مرگس دیگران زندگی او را به تاراج خواهند برد و پول و ثروت او را به غارت می برند. اسكروج را متوجه این موضوع می كند كه به جای ثروت اندوزی به نیازمندان كمك كند از زندگی خود بهترین بهره را ببرد.روح، او را به خانه ی زن و مردی می برد كه به شخص ثروتمندی كه حال مرگ است بدهكار هستند و توان پرداخت بدهی خود را به او ندارند. در ادامه روح زمان آینده، اسكروج را به خانه ی باب كرتچیت می برد و متوجه می شود كه تاینی تیم، فرزند بیمار باب، مرده است. اسكروج از این اتفاق بسیار ناراحت و متاثر می شود و خود را ملامت می كند.
-
08
مهر 1399 (ساعت 16:0)
اسكروج را دوران نوجوانی اش یعنی وقتی كه در شركت فزی ویگ پیر مشغول به كار بوده می برد. روح كریسمس به او یادآور می شود كه فزی ویگ كه در واقع صاحب كار او بوده رفتار بسیار مناسبی با او و سایر كارگرانش داشته و هر سال به بهانه ی كریسمس، زمینه شادی و نشاط كارگران و خانوداه اش را فراهم می كرده است. اسكروج پی می برد كه رفتارش در شركت این گونه نبوده و همواره نگاهی همراه با غرور و استبداد نسبت به كارمندش داشته است. در ادامه روح، او را به زمان جوانی اش می برد؛ یعنی موقعی كه اسكروج ازدواج كرده است؛ اما همسرش از زندگی ناراضی است و همواره به اسكروج یادآور می شود كه پول و طلا را بیشتر از او دوست دارد. این نارضایتی ها باعث می شود كه همسر اسكروج از وی جدا شود و زندگی دیگری را تشكیل دهد. در ادامه شنیدید كه روح زمان گذشته می رود و پس از اندكی، روح زمان حال می آید. او اسكروج را به خانه ی باب كرتچیت كه كارمندش است، می برد. اسكروج در خانه ی باب،متوجه می شود كه خانواده ی كرتچیت از او دل خوشی ندارند؛ اما با این حال باب به خود اجازه نمی دهد كه پشت سر اسكروج حرف بزند و از وی بدگویی كند و خانواده اش را نیز از این امر باز می دارد. اسكروج می فهمد كه باب، فرزندی بیمار به نام " تاینی تیم " دارد. اسكروج آرزو می كند كه حادثه ای متوجه تاینی تیم نشود و اتفاقی برای او نیفتد.
-
07
مهر 1399 (ساعت 16:0)
وقتی اسكروج در اولین شب كریسمس به خانه می آید تا استراحت كند، روح مارلی، شریك او كه در كریسمس هفت سال پیش مرده است و اسكروج در خانه ی او زندگی می كند به سراغش می آید و او را در جریان عواقب كارهایی كه می كند، می گذارد. او به اسكروج هشدار می دهد كه اگر رفتار خود و نوع نگاه خود را نسبت به اطرافیان خود تغییر ندهد، عاقبت خوشی در انتظارش نخواهد بود. او در انتها به اسكروج می گوید كه در ساعات مختلفی از شب، سه روح به سراغش خواهند آمد و او را به زمان های مختلفی از زندگی می برند. روح مارلی بعد از گفتن این حرف ها، ناپدید می شود. اسكروج گیج و سر در گم است و نمی داند كه باید چه كار كند. او در این فكر است كه ایا صحبت های مارلی می تواند واقعیت داشته یا نه كه ناگهان متوجه حضور یك روح در اتاقش می شود. اسكروج می فهمد كه او روح كریسمس زمان گذشته است. روح او را به زمان های دور به دوران كودكی اسكروج می برد. زمانی كه اسكروج، كودكی تنها بود. همه ی هم سن و سال هایش، در كریسمس، غرق در شادی و خنده بودند؛ اما تك و تنها و به دور از بقیه حتی خانواده ش زندگی می كرد. اسكروج به كمك روح كودكی خود را می بیند و حسرت آن روزها را می خورد؛ به این دلیل كه می توانست بهتر زندگی كند و از داشته هایش، بهترین استفاده را ببرد.
-
06
مهر 1399 (ساعت 16:0)
با پیرمردی خسیس، مغرور و خشك به نام ابنی زر اسكروج آشنا شدید. او نسبت به اطرافیان خود و اتفاقاتی كه در دور و بر خود می افتد بی ذوق و بی تفاوت است. از نظر او كریسمس، بی معناست و اعتقاد دارد كه سال نو را نباید جشن گرفت؛ چرا كه با گذشت هر سال یك سال از عمر كم شده و به ثروت هایمان اضافه نشده است. در واقع معیار و ملاك او برای همه چیز میزان ثروت و درآمدزایی است. او به كمك به نیازمندان و فقرا اعتقادی ندارد، با اطرافیان و خویشاوندان خود، رابطه ی خوبی ندارد و بسیار بدبین و مشكوك است. تا جایی كه مردم شهر، خواهرزاده اش، فِرِد و كارمندش، باب نسبت به او حس خوبی ندارند. اسكروج در خانه ی شریكش، مارلی كه در كریسمس هفت سال است مرده است زندگی می كند و شب های خود را در آنجا به صبح می رساند.
-
05
مهر 1399 (ساعت 16:0)
در این مجال با اولین قسمت از نمایش رادیویی "سرود كریسمس" در خدمت شما هستیم. چارلز دیكنز در سال 1812 میلادی در انگلستان به دنیا آمد. او كتاب سرود كریسمس را در 31 سالگی، یعنی هنگامی كه نویسنده ای مشهور بود، نوشت؛ اما قبل از این، رمانهای كاغذهای پیك ویك، نیكلاس نیكلبی، الیور توئیست و مغازه ی عتیقه فروشی را نوشته بود. با این حال در آن روزگار، آثار دیكنز هم چون امروز پر فروش نبود. دیكنز فقرا را خوب می شناخت؛ از این رو در داستان هایش زندگی آنان را به بهترین شكل تصویر كرده است.


