كاروان سید حسن پس از درگیری با سیاوش توسط تیری كه سید حسن با تپانچه به سمت او شلیك كرد، وی را زخمی كرده و از پا انداخت. سید حسن كه به رفتار و ماجرای تیراندازی از طرف سیاوش به شدت مشكوك بود، دست به كار استنطاق از وی شد. سید حسن مدام در تلاش بود تا بتواند به نحوی حرف از زیر زبان سیاوش بكشد، اما تا جایی از ماجرا سیاوش حتی روبندهاش را كنار نزده بود. نه حرف میزد، نه چهرهاش پیدا بود. تنها در درد به خود میپیچید. در چنین موقعیتی بود كه سید حسن بازی را عوض كرد؛ كاری كرد تا سیاوش مجبور به اعتراف شود؛ او كه از نزدیكان میرزا رضای كرمانی بوده، بعد از ماجرای ترور از ایران گریخته است. سید حسن با فهمیدن این ماجرا تصمیمی میگیرد؛ حالا سید حسن میخواهد سیاوش را كه از ایران به عراق گریخته، با خود دوباره به سمت ایران ببرد.
نمایش ورزشی
شنبه تا پنج شنبه از ساعت 13:15 به مدت 15 دقیقه
نمایش ورزشی
-
11
آبان 1399 (ساعت 13:15)
-
10
آبان 1399 (ساعت 13:15)
ماجرا از مواجههی نویسنده و سید حسن شروع شد و رسید به اولین گامهای كاروان به سپه سالاری سید حسن در صحراهای عراق. كاروان به تازگی راه افتاده بود و سید حسن هنوز نگرانی هایی داشت از راه و آنچه پیش روست. در همین اوصاف بود كه سپه سالار از دور كسی را دید؛ سواری كه به تاخت می آمد اما با دیدن كاروان در جایی دورتر ایستاد. همگی در هول ولا بودند كه سید حسن تصمیم گرفت پیش رفته و ببیند او كیست. اما پیش از آن كه سید حسن به سوار برسد، سوار اسلحه كشید و تیری به سمت سید حسن انداخت، كه بی فایده بود. در آخرین لحظات سید حسن با تپانچهای كه علیاكبر به او رساند گلولهای به سمت سوار شلیك كرد.
-
08
آبان 1399 (ساعت 13:15)
پس از ماجرای مفقود شدن اوراق و نامههای محرمانهی آیات ثلاث و بعد كشف ماجرا، سیدحسن و یارانش آمادهی عزیمت به سمت ممالك محروسهی ایران شدند. پیش از آن اما سید حسن دست به كار نوشتن نامهای برای خانوادهاش در تهران شد تا بلكه پیش از رسیدن به تهران پیكی از پیش روانه شده و نامه و خبر عزیمت ایشان را برساند. پس از آن بود كه شنیدیم در دیداری میان آیات ثلاث و سید حسن نقشه ی سفر بررسی و تعیین شد. نهایتا سید حسن به سوی كاروانسرا رفت تا در آنجا به همراه یارانش آمادهی سفر شوند. سید حسن در همان كاروانسرای یزدیهای نجف بود كه نامهاش را به اصغر صراف سپرد تا به تهران بفرستد.
-
07
آبان 1399 (ساعت 13:15)
سید حسن به همراه دسته ای از لوطیان و نوچه های صفدر راهی كوچه و بازار نجف شده تا بلكه بتوانند ردی از علی اكبر كه به نظر می رسید مظنون اصلی گم شدن یا نا پدید شدن اوراق محرمانه باشد، بیابند. آنگونه كه پیش رفت لوطیان چند دسته درست كردند و هركدام راهی راهی شدند تا نشانی پیدا كنند. در این میان سید حسن به همراه صفدر پشت بند ایشان راه افتاده بود توی كوچه ها كه خبر رسید رد علی اكبر را گرفته اند. سپس پیك آمد و گفت رد محمود را هم یافته اند و انگار هردو اینها دارند به سمت قبرستان وادی السلام می روند. پشت بندش خبر آمد یك ژیگولو هم توی قبرسان هست كه انگار بی ربط به ماجرا نیست. بعد پیك رسید و پیغام داد كه پنداری بازی عوض شده؛ در تمام مدت علی اكبر پی محمود و آن طرف عثمانی بوده. سرآخر ورق برگشته بود و این علی اكبر بود كه تیز تر از همه ماجرا را فمیده بود و با اسلحه ای كه از سیدحسن به امانت گرفته بود، رفت و سروقت محمود و جاسوس عثمانی رسید.
-
06
آبان 1399 (ساعت 13:15)
سید حسن و شیخ مرتضی با رسیدن اخبار فراخواندن شان از طرف آقا به سوی مدرسه رفتند. با ورود ایشان به اتاق آقا متوجه شدیم كه بخشی از اوراق محرمانه ای كه قرار بود سید حسن و كاروان با خود به ایران ببرند مفقود شده. در چنین موقعیتی سید حسن، آقا و شیخ مرتضی به دنبال چرایی و حل ماجرای مفقود شدن اوراق بودند و پی تشكیك در امری كه احتمالا از نظر پنهان بوده. درست در همین لحظه بود كه سید حسن به یاد شك پیشینه خود افتاد؛ شكی كه پیش تر در مورد آن به شیخ مرتضی گفته بود. سید حسن به پیكی شك داشت كه قبلا ماجرای همراهی شیخ مرتضی را به گوش او رسانده بود. در حالی كه این وظیفه به عهده ی خود سید حسن گذاشته شده بود. به همین ترتیب ماجرا تا جایی پیش رفت كه قرار شد علی اكبر را به بیت آیت الله تهرانی بفرستند و از او بخواهند محمود- همان پیك را به همراه علی اكبر پیش ایشان بیاورد. اما در همین وقت خبر رسید كه یك ساعت پیش علی اكبر از مدرسه رفته. دوان دوان از مدرسه خارج شده. حالا كلید در ماجرای علی اكبر است.
-
01
آبان 1399 (ساعت 13:15)
اسد با تاكسی خود از فرودگاه امام مسافری به نام خانم اعتمادی را به تهران میاره و در هتلی براش اقامت می گیره و قرار می شه كه اسد ده روز دربست در اختیار او كار كنه. چند روز كه می گذره خانم اعتمادی برای كمك به جهیزیه ی فرناز دختر اسد یك یخچال نو به در منزل اونها می فرسته و این باعث می شه كه فیروزه همسر اسد به اون شك كنه. فیروزه از اسد می خواد كه از ادامه ی كار با خانم اعتمادی انصراف بده و اسد نمی پذیره.
-
30
مهر 1399 (ساعت 13:15)
رازی كه پیش تر با ورود ناگهانی چند پیك در نجف، اولین بارقه های آن پدیدار شد. پیك هایی كه حول و حوش پانزدهم اردیبهشت، یعنی سه روز بعد از ترور ناصرالدین شاه به دست میرزا رضای كرمانی در حرم شاه عبدالعظیم سر و كله شان در نجف پیدا شد. ابتدا كسی فكر نمیكرد رازی در میان باشد اما كثرت پیك ها در زمانی واحد و احتمالا تشابه اخبار واصله داشت چیز دیگری به ما میگفت.
-
29
مهر 1399 (ساعت 13:15)
سید حسن وقتی از آشفتگی اوضاع باخبر شد كه پیك تازه از راه رسیده را چند ساعت بعد، راهی به سمت ایران یافت.حالا سید حسن میداند كه راز پیش «آقا» به امانت است؛ رازی كه پیك با خود به نجف آورده بود.
-
28
مهر 1399 (ساعت 13:15)
به سال 1275، درست در میانه بهار آن سال سید حسن كه شاگرد آخوند خراسانی در نجف بود، در یكی از روزها پیكی ناشناس را دید كه وارد مدرسه علمیه نجف شده و سراغ آخوند خراسانی را میگرفت. این درست آغاز تشكیك بر اوضاعی بود كه آثارش تازه پا به نجف میگذاشت. چیزی اتفاق افتاده، كه سیدحسن هنوز از آن بیخبر است...
-
26
مهر 1399 (ساعت 13:15)
زندگینامه سید حسن رزاز
-
24
مهر 1399 (ساعت 13:15)
پهلوان عبدالرزاق پهلوان نامدار دربار سلطان ابوسعید بود و هیچ پهلوانی نبود كه بتواند او را شكست دهد......
-
23
مهر 1399 (ساعت 13:15)
پهلوان عبدالرزاق پهلوان نامدار دربار سلطان ابوسعید بود و هیچ پهلوانی نبود كه بتواند او را شكست دهد......
-
22
مهر 1399 (ساعت 13:15)
پهلوان عبدالرزاق پهلوان نامدار دربار سلطان ابوسعید بود و هیچ پهلوانی نبود كه بتواند او را شكست دهد......
-
21
مهر 1399 (ساعت 13:15)
پهلوان عبدالرزاق پهلوان نامدار دربار سلطان ابوسعید بود و هیچ پهلوانی نبود كه بتواند او را شكست دهد......
-
20
مهر 1399 (ساعت 13:15)
پهلوان عبدالرزاق پهلوان نامدار دربار سلطان ابوسعید بود و هیچ پهلوانی نبود كه بتواند او را شكست دهد......
-
19
مهر 1399 (ساعت 13:15)
نمایش ورزشی
-
17
مهر 1399 (ساعت 13:15)
پهلوان عبدالرزاق پهلوان نامدار دربار سلطان ابوسعید بود و هیچ پهلوانی نبود كه بتواند او را شكست دهد......
-
14
مهر 1399 (ساعت 13:15)
پهلوان عبدالرزاق پهلوان نامدار دربار سلطان ابوسعید بود و هیچ پهلوانی نبود كه بتواند او را شكست دهد......
-
13
مهر 1399 (ساعت 13:15)
پهلوان عبدالرزاق پهلوان نامدار دربار سلطان ابوسعید بود و هیچ پهلوانی نبود كه بتواند او را شكست دهد......
-
10
مهر 1399 (ساعت 13:15)
نمایش ورزشی


