احمد تصمیم میگیرد تمام وقت در فروشگاه اش باشد. ولی فروشنده اَش را نگه می دارد و اموری را كه میداند باعث تندی و پرخاش او میشود به وی میسپارد كه پذیرشش بالاست. فروشنده كه از تغییر رفتار احمد متعجب شده علت را از او جویا میشود. احمد هم می گوید هیچ مشكلی آنقدر بزرگ نیست كه نتوان حلش كرد. فقط مرگ است كه چاره ندارد و كسی را می شناسم كه با اینكه مردنی است اما آرامش دارد و فقط در پِی این است كه تنش های درونیِ دیگران را كاهش دهد.
نمایش ورزشی
شنبه تا پنج شنبه از ساعت 13:15 به مدت 15 دقیقه
نمایش ورزشی
-
23
فروردین 1400 (ساعت 13:15)
-
22
فروردین 1400 (ساعت 13:15)
نیما متوجه میشود به سرطان مبتلا شده و دو سه سال بیشتر وقت ندارد. اعضای گروه شوكه می شوند و در عجب هستند كه نیما چطور با اینكه میداند در حال مردن است اینقدر آرام است. نیما توضیح میدهد كه اتفاقاً وقتی بدانی كه خیلی فرصت نداری، دیگر زیاد حرص و جوش نمیزنی و مسائل آنقدر برایت اهمیت ندارند كه باعث ناراحتی و عصبانیتت بشوند. حرفهای نیما به تمامِ حاضرین تلنگری جدّی وارد میكند و به فكر فرو میروند....
-
21
فروردین 1400 (ساعت 13:15)
هاشم كه عصبیت مستأصل اَش كرده تصمیم میگیرد به جلسات برود. نیما از حضورش خوشحال میشود و او را به جمع معرفی می كند. هاشم به اتفاقِ بقیه شنونده مشكلِ ارسلان میشود. ارسلان در آپارتمانی كه زندگی میكند، دچارِ همسایه های بی ملاحظه است و سر و صدا و بی مبالاتیِ آنها آستانه صبرش را پایین آورده و عصبیاَش كرده. حتی بابت این موضوع با همسایگانش هم درگیر شده، كه اینكار فقط مشكلاتش را بیشتر كرده و عصبی تر شده. حاضرین در گروه، هر كدام توصیهای دارند. یكی می گوید خانهات را عوض كن. دیگری می گوید در نحوه تعامل ات با همسایه ها تجدید نظر كن و....
-
20
فروردین 1400 (ساعت 13:15)
اكرم دو هفته از ماجرای رستوران گذشته ولی نمی تواند او را ببخشد و دلش صاف نمیشود. سیروس اول فرافكنی میكند. اما هر چی میگه زنش با دلیل رد میكنه. همین باعث عصبانیت سیروس میشود. بعد از رفتن اكرم برای شركت در جلسات زنگ میزند به نیما. سیروس در جلسه حاضر میشود. نیما از او استقبال میكند. سیروس توضیح میدهد كه همسرش هنوز بخاطرِ ماجرای رستوران عصبانی است و با او قهر كرده. نیما او را به حاضرین معرفی میكند و از سیروس میخواهد به حرفهای دیگران گوش دهد و هر وقت احساس نیاز كرد در بحثها مشاركت كند. حمید برای جمع از مشكلش میگوید. او بخاطر چكهای برگشتی این و آن، كاسبیاَش را از دست داده و ورشكست شده. به دنبال صاحبان چك است و امید چندانی به یافتن و پول كردنشان ندارد و همین عصبانی و درمانده اش كرده. همین عصبیت در نحوه برخورد و تعامل او با خانواده و نزدیكانش تأثیر گذاشته و بیآنكه قصدش را داشته باشد باعث رنجشِ شان میشود. حاضرین در جلسه هر كدام توصیهای برای او دارند. البته همه به این موضوع اذعان دارند كه تا تكلیف چكهای برگشتی اش مشخص نشود نمیتواند به آرامش برسد، اما حداقل میتواند نزدیكانش را كمتر با رفتارش بیآزارد....
-
19
فروردین 1400 (ساعت 13:15)
مهدی به جلسه میآید و با استقبال نیما روبرو میشود. مهدی میگوید در این مدت خشمش بیشتر شده. مجبور شده پیش روانپزشك برود. اما او هم فقط برایش دارو تجویز كرده و داروها بدتر حال و مزاجش را به هم ریخته. دستِ آخر هم تصمیم میگیرد به این جلسات بیاید. نیما مهدی را به حاضرین در جلسه معرفی میكند و به او میگوید شنونده حرفهای دیگران باشد تا وقتی كه خودش احساس كند وقتِ حرف زدن است. طاهر از خودش میگوید كه بخاطرِ كمبودهایش درگیرِ اعتیاد شده و وقتی فهمیده این راه مقصدی جز نیستی و تباهی ندارد تصمیم به ترك میگیرد و با شركت در جلسات ترك اعتیاد توانسته مواد را كنار بگذارد، ولی همچنان درون پُر تنشی دارد و احساس میكند از كار و زندگی عقب افتاده و بابتِ این موضوع از خیلیها شاكی است. اعضای جلسه هر كدام نكته و حرفی برای گفتن دارند و طاهر احساس میكند با در میان گذاشتنِ مشكلاتش، از تنشهای درونی اش كاسته شده....
-
18
فروردین 1400 (ساعت 13:15)
احمد به جلساتِ دورهمیِ آدمهایی كه از خشم رنج میبرند میآید. نیما كه او را شناخته به استقبالش میآید. احمد توضیح میدهد كه در این مدت برای اینكه خودش را از فضای پر تنشِ بازار دور كند تصمیم میگیرد فروشندهای استخدام كند، تا بیشتر در خانه باشد. اما در خانه نیز سرِ مسائلِ ریز و درشت عصبی میشود و صدایش سرِ زن و بچهاَش بلند میشود. بالاخره هم تصیم میگیرد به دعوتِ نیما به این جلسات بیاید، شاید كه آرامشش را باز یابد. نیما جلسه را شروع میكند و احمد را به بقیه معرفی میكند. به احمد هم میگوید لازم نیست كارِ خاصی بكنی. فقط به حرفها و درد دلِ بقیه گوش كن. آن روز، یكی از اعضا بنام صالح 65 ساله درباره خودش حرف میزند. او كه همسرش را به تازگی از دست داده، با فشارِ فرزندانش روبروست، كه میخواهند تنها داراییاَش، یعنی خانه را به نام آنها كند. صالح عصبانی و خشمگین است و میگوید بچههایش از حالا او را مُرده فرض كردهاند. اعضای گروه شروع به صحبت و همفكری میكنند. یكی میگوید بچههایت را از ارث محروم كن. یكی میگوید برو ازدواج كن و به آنها اهمیت نده. صالح هم میگوید احساس سبكی میكند از اینكه دردش را گفته و فكر میكند بتواند كار درست را انجام دهد
-
17
فروردین 1400 (ساعت 13:15)
هاشم 55 ساله راننده تاكسی است. چند وقتی است ماشینِ اش هِی خرج برایش میتراشد و خرج و برجش از درآمدش پیشی گرفته. هزینههای زندگی كلافه اش كرده و در برخورد با خانواده و مسافران شاكی و عصبی است. روزی در تاكسی با یكی از مسافران سرِ كرایه به جر و بحث می پردازد و مسافر را با عصبانیت پیاده میكند و شروع به شكوه و ناله نزدِ مسافرِ دیگر میكند. آن مسافر كسی نیست جز نیما. نیما میگوید خودش هم تا چندی پیش درگیر تنش و عصبیت بوده، اما حالا به لطفِ دورهمی و گفتگو با كسانی كه در زندگی شان آدمهای عصبانیای بودند به آرامش رسیده. او روز و ساعت و محلِ برگزاری جلسات را به سیروس میدهد و میگوید منتظرِ حضور اوست
-
16
فروردین 1400 (ساعت 13:15)
سیروس بعد از ده سال زندگی مشترك، بعلت فاصله كه بین و او همسرش ایجاد شده دچارِ تنش و عصبیت شده و آستانه تحملش بشدت پایین آمده. عادات و رفتارِ همسرش او را آزار میهد. از طرفی همسرش هم مدعی است كه سیروس او را درك نمی كند و آن دو نمیتوانند حتی با هم حرف بزنند. سیروس اما همسرش را قلباً دوست دارد و نمی خواهد زندگیِ مشتركش از هم بپاشد. او تصمیم به اصلاح خود گرفته و تصمیم میگیرد با دعوت به شامِ همسرش در یك رستوران، شروع به ترمیم رابطه شان كند. اما در رستوران هم، بحثِ آن دو بر سرِ موضوعی بالا میگیرد و سیروس جلوی جمع بر سر همسرش فریاد میكشد و همسرش با گریه از رستوران خارج میشود. سیروش مستأصل سرِ جایش نشسته است كه نیما سرِ میزِ او میآید و می گوید او نیز تا چندی پیش زندگیاَش درگیر تنش و عصبیتهای او بود، اما.....
-
15
فروردین 1400 (ساعت 13:15)
مهدی به تازگی شغلش را كه كارگری در یك شركت خصوصی بوده به علتِ تعدیلِ نیرو از دست داده. او عصبانی است، چرا كه فكر میكند در حقش اجحاف شده و نباید عذرش خواسته میشد. همسرش میگوید حالا كه واقعیت این است و باید به فكر كارِ دیگری باشی. مهدی این در و آن در میزند ولی نمیتواند كاری پیدا كند. دست آخر تصمیم میگیرد موتورسیكلتی بصورتِ قسطی بگیرد و با آن كار كند. مشكلات موتور و رانندگی در شهر شلوغ تهران و موضوع كرایه ها اعصاب او را بیشتر به هم میریزد. یك روز در خیابان، بارِ پشتِ موتور زمین میریزد. مهدی كه طاقتش طاق شده به خودش و موتور و صاحبِ بار بد و بیراه میگوید. در همین حال نیما به او میرسد و....
-
14
فروردین 1400 (ساعت 13:15)
احمد در بازار یك فروشگاه پوشاك دارد. سنگینی و فشارِ كار او را عصبی كرده و این اواخر با هر بهانه كوچكی زود جوش می آورد. صاحبِ مغازه روبروییِ او منوچهر، دوستانه با او صحبت میكند و هشدار میدهد كه اگر به این عصبیت ادامه دهد و سر هر مسئلهای به همكار و مشتری پرخاش كند خیلی زود مشتریهایش را از دست میدهد و زمین میخورد. احمد كه به استیصال رسیده به سراغ روانپزشك میرود و دكتر بعد از شنیدنِ وضعیتش دارو تجویز میكند داروها حال و مزاج احمد را به هم میریزند و.....
-
13
فروردین 1400 (ساعت 13:30)
پرویز با اینكه رفیق قدیمی نقوی بود به خاطر یك سو تفاهم قصد داشت تا به هر نحو ممكن غلامعلی نقوی و خانواده اش را آزرده خاطر كند برای همین وقتی آرش از نوه پرویز خواستگاری كرد مسائل و مشكلاتی سر راهش قرار گرفت كه باعث همه آنها پرویز خان بود اما بالاخره سیاوش اعتراف كرد كه خود او از عمو نقوی اش خواسته تا به خواستگاری وی جواب منفی بدهد.....
-
12
فروردین 1400 (ساعت 13:30)
پرویز تصمیم گرفته، جواب منفی ای رو كه نقوی چند سال پیش به سیاوش داده رو تلافی كنه و برای همین هم نقشه های مختلفی كشیده در حالیكه سیاوش هیچ ناراحتی ای از عمو نقوی نداره و حتی با وی قراری میذاره و درباره كارهای نادر صحبت میكنه، نقوی از سیاوش می خواد تا به پدرش واقعیت رو بگه و اینكه او قصد ازدواج با سیما رو نداشته.....
-
11
فروردین 1400 (ساعت 13:30)
پرویز تصمیم گرفته، جواب منفی ای رو كه نقوی چند سال پیش به سیاوش داده رو تلافی كنه و برای همین هم نقشه های مختلفی كشیده یكی از اونا به دست آوردن مدال هاییه كه نقوی طی سالها در كشتی به دست آورده، قرار شد تا نادر برای خرید مدال ها اقدام كنه بدون اینكه بگه خریدار اصلی كیه، از طرفی طمع به سراغ نادر اومده و او قصد داره تا جایی كه می تونه ارزون بخره و خیلی خیلی گرون بفروشه. سیاوش به نادر مشكوكه و وقتی این رو به زبون میاره می فهمه كه خود پرویز به خوبی از حیله های نادر با خبره و....
-
10
فروردین 1400 (ساعت 13:30)
با سرقت مدال ها پلیس به خاطر رفتار عجیب نادر به وی شك كرد و نادر دستگیر شد اما با گیر افتادن سارق اصلی او آزاد شد و چون فكر كرد سارق با پرویز سر و سری دارد با او تماس گرفت اما در كمال تعجب پرویز اصلا متوجه منظور او نشد و دوباره اعلام كرد كه هنوز خریدار مدال ها هست....
-
09
فروردین 1400 (ساعت 13:30)
سیامك با همراهی همسر و فرزندانش توانست تا برای پدرش جشن تولد بگیره و حتی سیاوش هم بدون اینكه به پرویز بگن به ایران اومد و سیامك او رو از فرودگاه به خانه آورد اما در نزدیكی خانه با موتور سواری تصادف كردن كه رفتار عجیبی داشت. دو برادر او رو هم با خودشون به خانه بردن، جوان غریبه تونست با فریب ماهیار موتورش رو برداره و فرار كنه در حالیكه همه از كارش تعجب كردن و با حرفایی كه ماهیار زد نقوی مشكوك شد و به خانه رفت و معلوم شد كه مدال ها سرقت شده با ورود افسر پلیس به خانه و سئوال و جواب از همه از انجایی كه رفتار نادر عجیب بود، پلیس او را با خود برد
-
08
فروردین 1400 (ساعت 13:30)
سیامك با همراهی همسر و فرزندانش توانست برای پدرش جشن تولد بگیره و حتی سیاوش هم بدون اینكه به پرویز بگن به ایران اومد و سیامك او رو از فرودگاه به خانه آورد اما در نزدیكی خانه با موتور سواری تصادف كردن كه رفتار عجیبی داشت. دو برادر از اونجایی كه نگران سلامتی موتور سوار بودن او رو هم با خودشون به خانه بردن، جوان غریبه سعی داشت به هر نحوی اونجا رو ترك كنه اما موفق نمی شد تا اینكه بالاخره در یك لحظه تونست با فریب ماهیار موتورش رو برداره و فرار كنه در حالیكه همه از كارش تعجب كردند و....
-
07
فروردین 1400 (ساعت 13:30)
بالاخره سعید متوجه شد كه نادر چه نقشه ای كشیده و موضوع رو به سیما گفت و از خواهرش خواست تا مانع نادر نشه تا بلكه برای یك بار هم كه شده درس خوبی بگیره. ماهیار وقتی برای پدربزرگش غذا برد فهمید كه وی تصمیم گرفته تا برای ممانعت از آمدن خانواده نقوی با همسرش به مشهد برود. ماهیار با زرنگی و ترفندهای خاص خودش سعی كرد تا پدربزرگش را منصرف كند و در نهایت موضوع را به مادربزرگش گفت...
-
06
فروردین 1400 (ساعت 13:30)
پرویز با قیمتی كه نادر گفت موافقت نكرد و خواست تا نقوی قیمت رو پائین بیاره و سعید خیلی اتفاقی نادر رو دم آژانس املاك پرویز دید. از سوی دیگر سیامك و همسر و فرزندانش تصمیم گرفتن تا برای اینكه صلح و آشتی رو بین دو خانواده دائمی كنن و سو تفاهم هایی رو كه توی ذهن پرویز خان به وجود اومده از بین ببرن، به مناسبت تولد پرویز جشنی رو تدارك ببینن و خانواده نقوی رو هم دعوت كنن....
-
05
فروردین 1400 (ساعت 13:30)
پرویز بالاخره دلیل دلخوریش از نقوی را بر زبان می آورد و گله میكند كه چرا سالها پیش حاضر نشده تا با پیشنهاد ازدواج سیما و سیاوش موافقت كند و.....
-
04
فروردین 1400 (ساعت 13:30)
پرویز كه گمان میكنه نقوی حاضر به معامله با او نیست تصمیم می گیره تا پای داماد كوچك نقوی یعنی نادر رو به ماجرا بكشه و از او می خواد تا واسطه خرید مدال ها باشه. نادر خوشحال از درخواست پرویز در رویای سودی فراوان از این داد و ستد است و به سراغ نقوی میرود، در حالیكه همسرش سیما نگران كارهای پنهانی نادر است و در این باره با برادرش سعید حرف میزند و سعید قول میدهد تا سر از كار نادر در بیاورد، از سوی دیگر پرویز خان از ماهگل می خواهد تا پس از ازدواج با آرش، چشم و گوش پدربزرگش در خانه نقوی باشد


