به پیشنهاد پروین اعتصامی، بیژن به دیدار دختری به نام منیژه میره. اما وقتی بیژن داشت با منیژه حرف می زد، برادران منیژه از راه می رسن و بیژنُ را كتك می زنن و بیژن راهی بیمارستان میشه. روز بعد، وقتی بیژن به مادر و دایی اش میگه كه دختری به نام منیژه را برای ازدواج انتخاب كرده، منیژه به خونه اونا میاد و....
نمایش اندر حكایت بیژن- قسمت 9(تكرار)
از ساعت به مدت
نمایش اندر حكایت بیژن- قسمت 9(تكرار)
-
26
اسفند 1399
-
25
اسفند 1399
بیژن علاقه مند به شعر و شاعریه و درست در شب خواستگاری از دختر مهندس، متوجه حضور فردوسی و سعدی و پروین اعتصامی و حافظ در اتاقش میشه. اون شب قرار خواستگاری بهم می خوره. شب بعد وقتی به خواستگاری میرن، شعرا سراغ بیژن میان و بیژن شروع می كنه به حرف زدن با شعرایی كه كسی جز خودش نمی تونه اونارو ببینه. خانواده دختر به گمان اینكه بیژن دیوانه است، او را از خونه بیرون می كنن. شعرا تصمیم میگیرن كه به بیژن زن بدن. به پیشنهاد پروین اعتصامی بیژن به دیدار دختری به نام منیژه میره. اما وقتی بیژن داشت با منیژه حرف می زد، برادرای منیژه از راه می رسن و بیژنُ را كتك می زنند و بیژن راهی بیمارستان میشه. در همین موقع دایی محمود به بیژن زنگ میزنه و از او میخواد كه خودش به كلانتری برسونه
-
24
اسفند 1399
بیژن علاقه مند به شعر و شاعریه و قراره به خواستگاری دختری بره كه عمه و شوهر عمه ش آقا فرزاد براش انتخاب كردن. اما درست در شب خواستگاری، متوجه حضور فردوسی و سعدی و پروین اعتصامی و حافظ در اتاقش میشه. اون شب قرار خواستگاری به هم می خوره. شب بعد وقتی به خواستگاری میرن، شعرا سراغ بیژن میان و بیژن شروع می كنه به حرف زدن با شعرایی كه كسی جز خودش نمی تونه اونارو ببینه. خانواده دختر به گمان اینكه بیژن دیوانه است، اونُ از خونه بیرون می كنن. شعرا تصمیم میگیرن كه به بیژن زن بدن. به پیشنهاد پروین اعتصامی بیژن به دیدار دختری به نام منیژه میره. اما وقتی بیژن داشت با منیژه حرف می زد، برادران منیژه از راه می رسن و بیژنُ كتك می زنن
-
24
اسفند 1399
نمایش اندر حكایت بیژن- قسمت 9(تكرار)
-
23
اسفند 1399
نمایش اندر حكایت بیژن- قسمت 9(تكرار)
-
23
اسفند 1399
نمایش اندر حكایت بیژن- قسمت 9(تكرار)
-
20
اسفند 1399
بیژن دانشجوی ادبیات فارسی و علاقه مند به شعرای ایرانی، دایی محمود به بیژن زنگ میزنه و خبر می ده كه قراره برای بیژن به خواستگاری دختری برن كه عمه و شوهر عمه اش براش پیدا كردن. درست در شب خواستگاری، وقتی بیژن مستاصل و عصبانی بود، متوجه حضور فردوسی در اتاقش میشه. بیژن از شدت وحشت از حال میره، درحالی كه مادر و داییِ بیژن نمی تونن فردوسی رو ببینن یا صدای اونُو بشنون، سعدی و پروین اعتصامی هم به اتاق بیژن میان. وقتی بیژن با پروین اعتصامی صحبت می كنه، دایی و مادر بیژن فكر می كنن كه بیژن به پروین دختر بلقیس خانم كه همسایه شونه، علاقه منده. مدتی بعد هم جناب حافظ هم از راه میرسه و طولی نمی كشه كه عمه تهمینه و شوهرش آقا فرزاد شبونه به خونه اونها میان تا ببینن چرا بیژن به خواستگاری نرفته....
-
20
اسفند 1399
بیژن دانشجوی ادبیات فارسی و علاقه مند به شعرای ایرانی، بعد از فارغ التحصیلی در مقطع فوق لیسانس، دایی محمودش بهش زنگ میزنه و خبر می ده كه قراره برای بیژن به خواستگاری برن. بیژن با این درخواست مخالفت می كنه. درست در شب خواستگاری در حالی كه بیژن مستاصل و عصبانی بود، متوجه حضور فردوسی در اتاقش میشه. بیژن از شدت وحشت از حال میره، درحالی كه مادر و داییِ بیژن نمی تونن فردوسی رو ببینن یا صدای اونُو بشنون، سعدی و پروین اعتصامی هم به اتاق بیژن میان. وقتی بیژن با پروین اعتصامی صحبت می كنه، دایی و مادر بیژن فكر می كنن كه بیژن به پروین دختر بلقیس خانم كه همسایه شونه، علاقه منده. مدتی بعد وقتی حال بیژن بهتر میشه و دایی و مادرش فكر می كردن بیژن درگیر یه كابوس یا خواب ترسناك شده، جناب حافظ هم از راه میرسه و بیژن با وحشت از هوش میره...
-
20
اسفند 1399
نمایش اندر حكایت بیژن- قسمت 9(تكرار)
-
19
اسفند 1399
بیژن دانشجوی ادبیات و علاقه مند به شعر و شاعری است. به محض اینكه بیژن آخرین امتحان دوره فوق لیسانس اش رو میده، دایی محمود بهش زنگ میزنه و ازش میخواد كه خیلی زود به خونه بیاد، چون قراره به خواستگاری دختری بروند كه عمه و شوهر عمه اش براش در نظر گرفتند. بیژن كه تمایلی به ازدواج نداره، مخالفت می كنه، اما به اصرار مادر و دایی اش برای رفتن به خواستگاری آماده میشه، در حالی كه بیژن از این اتفاق كلافه و سردرگم بود، صدایی می شنود، بعد هم كه صاحب اون صدا رو می بینه از شدت وحشت از هوش میره....
-
19
اسفند 1399
نمایش اندر حكایت بیژن- قسمت 9(تكرار)
-
17
اسفند 1399
نمایش اندر حكایت بیژن- قسمت 9(تكرار)
-
17
اسفند 1399
نمایش اندر حكایت بیژن- قسمت 9(تكرار)
-
16
اسفند 1399
بیژن دانشجوی رشته ادبیات، و علاقه مند به شعر و شعرای فارسی زبانه، این درحالیه كه مادرش محبوبه تصمیم داره به زندگی بیژن سرو سامان بده. به همین دلیل هم از برادرش محمود كه در اصفهان زندگی می كنه می خواد به تهران بیاد تا بیژنُ راضی به ازدواج كنه.
-
13
اسفند 1399
رستم نشان خودش كه انگشتری بود را در خوراك مرغی پنهان كرد و به منیژه داد. بیژن چون انگشتر را دید دانست كه رستم برای نجات او آمده پس منیژه را فرستاد تا به رستم بگوید دانسته او خداوندگار رخش است چون رستم سخن را شنید با یارانش به نزدیك چاه آمدند و رستم سنگ سترگ را یك تنه برداشت و بیژن از چاه بیرون آمد. اما دل او از كینه افراسیاب لبریز بود و میخواست از او انتقام بگیرد رستم به او گفت لشگریانش در مرز ایران آماده دستور او هستند...
-
12
اسفند 1399
گیو چون باخبر شد پسرش با گرگین باز نگشته به زاری نزد كیخسرو شتافت و او را آگاه كرد كیخسرو شاه در جام جهان بین دید كه بیژن در چاهی گرفتار شده پس رستم را از زابلستان فرخواند تا به توران رود و بیژن را آزاد كند رستم با جامه مبدل تاجران ایرانی وارد توران شد تا كسی او و یارانش را نشناسد منیژه چون باخبر شد تنی چند از ایرانیان وارد توران شده اند به نزدشان رفت تا آنها را از گزندی كه به بیژن رسیده آگاه كند....
-
11
اسفند 1399
رستم در مرز توران سربازانش را نگه داشت و با چند تن از یارانش وارد توران شد و در بدو ورود پیران را دید و خودش را بازرگانی بزرگ خواند او نیز رستم و یارانش را به بازار بزرگ توران برد و كلبه ایی به آنها بخشید. چند روزی گذشت و آوازه ایشان پیچید پس منیژه با خبر شد و خودش را نزد ایرانیان رساند تا از طریق آنها خبر زندانی شدن بیژن را به كیخسرو و ایرانیان برساند. پس نزد تاجران رفت و داستان دلدادگیش را با بیژن مو به مو گفت. رستم كه نام خود را از او پنهان كرده بود او را قبای نو بخشید و طیوری شكم پر را آماده كرد و درونش انگشتر نشان خودش را پنهان كرد و از او خواست تا خوراك را به جوان ایرانی برساند. بیژن از داخل خوراك، انگشتر رستم را پیدا كرد و شناخت و .....
-
10
اسفند 1399
نمایش اندر حكایت بیژن- قسمت 9(تكرار)
-
09
اسفند 1399
بیژن پهلوان جوان كه برای یاری مردمان دشت ارمن تا به مرز ایران و توران رسید توانست گرازان را بكشد و مرغزارهای نابودشده را از چنگ آنها آزاد كند. همراه بداندیشش گرگین ا ورا ترغیب كرد تا نزدیك مرز توران برود و دختر افراسیاب را ببیند چون بیژن به آنجا رسید منیژه ا را دید و دلباخته ش شد، بیژن هم كه در خواب هایش زنی چون ا را دیده بود دل به منیژه سپرد، افراسیاب تورانی از آمدن مردی ایرانی به سرای دخترش آگاه شد و او را به مكافات دار محكوم كرد اما با تدبیر پیران ویسه كه مبادا با ایرانیان رزمی در بگیرد بیژن از دار رهایی یافت اما او را درونی چاهی انداختند و با سنگ سهمگینی روی آن را پوشاندند منیژه سرگردان و بی چاره بدنبال تكه نانی بود تا بیژن را از مرگ برهاند. از سویی دیگر گرگین به ایران بازگشت و گیو پدر بیژن دانست برای پسرش اتفاق بدی افتاده پس دست به دامان كیخسروشاه شد.پادشاه دادگر فرستادگانی را فرستاد تا در دشت ارمن و توران بگردند و بیژن را بیابند. فرستادگان بازگشتند اما بیژن را نیافتند پس گیو به عهدیكه كیخسرو بسته بود چشم دوخت تا جام جهان بین را بیاورند و كیخسرو در آن بنگرد و بیژن را بیابد پادشاه بیژن را دربند در چاهی دور دید. نامه ایی برای رستم نوشت و آن را به گیو داد تا به زابلستان برود و به دست رستم برساند بیژن و منیژه آن دودلدار یكی در چاه و یكی بر سر چاهبه امید رهایی خیال میبافتند بیژن باور داشت صدای سم اسبانی را میشنود كه به یاریشان میتازند. گیو بانامه كیخسرو به زابلستان رسید و مهمان زال و رستم شد....
-
06
اسفند 1399
بیژن پهلوان جوان ایرانی كه به یاری مردمان دشت ارمن داوطلب شده بود، چون گرازان را شكست داد و خواست به ایران باز گردد همراهش گرگین پهلوان بد اندیش به او حسد ورزید و او را ترغیب كرد تا به جشنگاه دختر افراسیاب تورانی برود. بیژن چون به جشنگاه رسید و منیژه را دید هر دو دلباخته یكدیگر شدند. منیژه بیژن را به ترفندی با خود به توران زمین برد و افراسیاب از راز آنها با خبر شد و گرسیوز را با سربازانش به كاخ منیژه فرستاد تا آنها را دستگیر كند. گرسیوز بیژن را به نزد افراسیاب برد. افراسیاب داستان بیژن را باور نكرد و او را به دار مجازات محكوم كرد. چون بیژن را به میدان شهر بردند پیران ویسه او را دید و از افراسیاب خواست بار دیگر خشم ایرانیان را برنیانگیزد و بیژن را نكشد تنها او را به چاهی بیاندازد اینگونه هم بیژن مجازات میشود، هم منیژه. افراسیاب سخن او را بخردانه یافت و بیژن را درون چاهی انداختند و سنگ بزرگی كه اكوان دیو از چین آورده بود را به روی چاه گذاشتند. منیژه سرگردان و پریشان بالای چاه بیژن میگشت و زمین را میكند تا روزنی باز كند و از آنجا تكه نانی بتواند برای بیژن بفرستد از سویی دیگر گرگین كه از كرده خویش پشیمان شده بود به دنبال بیژن تا به مرز توران آمد ولی او را نیافت و تنها به ایران بازگشت. گیو پدر بیژن كه چشم به راه فرزند بود گرگین را تنها یافت و از او بیژن را خواست گرگین داستانی دروغین به گیو گفت اما گیو باور نكرد و پریشان به نزد كیخسروشاه رفت و به او شكایت كرد كیخسرو مردانی را برای یافتن بیژن راهی توران كرد و به گیو امید داد اگر مردانش نتوانند بیژن را پیدا كنند در روز نخست فروردین ماه جام جهان بین را خواهد دید تا بیژن را پیدا كنند...


