در بیمارستان پالیز مدام با تلفن حرف میزند و بچه ای را به اسم دخترم هانا خطاب می كند و همین مساله كمی چكاد را برای مطرح كردن خواسته اش و آشنایی بیشتر با پالیز مردد می كند. از طرفی چكامه و فریده نیز به بیمارستان آمده اند و با دیدن پالیز سخت شیفته او می شوند. اما چكامه به مادرش می گوید این مرتبه باید با احتیاط پیش بروند چون خواستگاری ترنم چشم و گوش بسته عمل نكنند...
نمایش جوان
شنبه تا چهارشنبه از ساعت 20:15 به مدت 15 دقیقه
نمایش جوان
-
08
فروردین 1400 (ساعت 20:45)
-
07
فروردین 1400 (ساعت 20:45)
ماشین پالیز به شدت آسیب دیده و سرش نیز مجروح شده. پالیز كه خودش پرستار بیمارستان است، بسیار خونسرد و با تدبر با این مساله برخورد می كند و بیشتر او سعی می كند چكادی كه دست و پای خود را بخاطر تصادف گم كرده، آرام كند. در بیمارستان چكاد شیفته اخلاق و منش پالیز می شود و دلش اسیر عشق او می شود. او در جواب تهدیدهای پدر و مادرش از پشت تلفن، به آنها می گوید هر چه زودتر به بیمارستان بروند زیرا او نیمه گمشده اش را آنجا پیدا كرده است.
-
06
فروردین 1400 (ساعت 20:45)
چكاد دور از چشم همه سوار ماشینش می شود و از مجلس بله برون فرار می كند. چكامه كه از غیبت طولانی او جا خورده به پاركینگ خانه عروس میرود و تلفنی از چكاد میخواهد برای حفظ آبرو هم كه شده برگردد و تا آخر مراسم را تحمل كند. به برادرش قول میدهد خودش بعدا بهانه ای پیدا كند و این قرار عروسی را بهم بزند. اما چكاد حاضر به برگشت نیست و در حین جر و بحث با ماشین پالیز تصادف می كند.
-
05
فروردین 1400 (ساعت 20:45)
تیمور پدر ترنم از همان بدو ورود با حرفهایش دست بالا و قیافه حق به جانب می گیرد و نفیسه مادر ترنم هم چون وزیر جنگ با شرط و شروط هایی كه پیش پای داماد آینده اش می گذارد انتظارات تخیلی و فضایی خود جهت گرفتن بهترین و چشمگیرترین مراسم عروسی برای تك دخترش در فامیل را مطرح می كند، آنهم در چنین روزگار و چنین شرایطی چكاد كه تحمل این اتمسفر سنگین را ندارد به بهانه سر درد به حیاط خانه میرود.
-
04
فروردین 1400 (ساعت 20:45)
در گلفروشی چكاد و چكامه سر خرید گل با هم توافق ندارند و بگو مگوی آنها به حدی بالا می گیرد كه چكامه قهر می كند و میخواهد از همان جا به خانه اش برگردد، اما با تلفن ترنم دوستش كه از دیر كردن آنها شاكی شده همانجا می ماند و از خلال حرفهای ترنم متوجه می شود اكثر فامیل عروس امشب در آنجا جمع شده اند و گویا قرار است مراسم بله برون را همین امشب برگزار كنند...
-
03
فروردین 1400 (ساعت 20:45)
شب خواستگاری وسواس های فریده برای آماده شدن، دستورات چكامه برای اینكه چه حرفی را بزنند و چه چیزی را عنوان نكنند، باعث استرس چكاد می شود و به بهانه های مختلف از آماده شدن و رفتن شانه خالی می كند. بالاخره با وساطت فواد راضی می شود و بخاطر شرایط كرونایی ترجیح می دهند با كمترین نفرات راهی خانه ترنم شوند و فواد و همسرش در خانه می مانند و چكامه بهمراه پدر و مادر، چكاد را همراهی می كنند.
-
02
فروردین 1400 (ساعت 20:45)
فردا صبح فواد به بانك میاید تا با چكاد راجع به این مساله حرف بزند. چكاد كه از طرف رییس بانك زیر نظر است، نمی خواهد بیش از این بهانه دست رییس بدهد. از برادرش فواد می خواهد در حین باز كردن حساب و تظاهر به مشتری بودن، با او حرف بزند. فواد بالاخره چكاد را راضی می كند فردا شب به همراه خانواده برای خواستگاری و دیدن ترنم بروند.
-
01
فروردین 1400 (ساعت 20:45)
شب شده و چكاد به خانه برنگشته. فریده سخت نگران است و سر این مساله كه خیلی تند پیش رفتند و چنگیز نباید چكاد را تهدید میكرد بگو مگو می كنند. در این حین فواد بهمراه برادرش چكاد به خانه میایند و پس از آنكه چكاد برای دوش گرفتن میرود، فواد به آنها می گوید: وقتیكه دخترش فرنوشا را برای بازی به پارك نزدیك خانه اش می برده برادرش را تنها در پارك دیده و میخواهد دلیل ناراحتی چكاد را بداند. فریده به او می گوید برادرش را راضی كند به خواستگاری ترنم دوست خواهرشان چكامه برود.
-
30
اسفند 1399 (ساعت 20:45)
فردای آن شب، چكاد سر كارش در بانك اصلا تمركز ندارد و تمام داده ها را به اشتباه وارد سیستم می كند. رییس بانك از اشتباهات بارز او آنهم در ماه آخر سال كه باید به حسابها دقیق رسیدگی شود، به این راحتی نمی گذرد و میگوید اگر یكبار دیگر تكرار شود او را به شعبه دیگر در یكی از شهرهای اطراف تهران منتقل می كند. چكاد از ناراحتی جلسه باشگاه بعد ازظهرش را هم نمی رود و با ماشینش سرگردان خیابان های اطراف خانه یشان را بالا و پایین میرود.
-
29
اسفند 1399 (ساعت 20:40)
چكاد كارمند بانك است و بعد از شیفت كاری، عصرها تا دیر وقت در باشگاه می ماند و مربی والیبال نوجوان هاست.. امشب كه خسته و گرسنه تر از همیشه به خانه بر میگردد، می بیند خبری از شام آماده و لباسهای اتو كشیده فردا صبح نیست. چنگیز كه به زور جلوی فریده را گرفته كه دل رحم نشود، به چكاد می گوید: از این به بعد هیچ خدماتی در این خانه به او ارائه نمی شود تا ازدواج كند و مستقل شود. چكاد میگوید میرود و برای خودش خانه مجردی می گیرد و چنگیز نیز با تهدید می گوید: اگر تا قبل از نوروز 1400 تصمیم به ازدواج نگیرد او را از ارث محروم می كند.
-
28
اسفند 1399 (ساعت 20:40)
اوایل اسفند 99 است و كمتر از یكماه به نوروز 1400 مانده.. چكاد بزرگترین پسر خانواده چراغعلی 40 ساله می شود و هنوز ازدواج نكرده. فریده مادرش سخت نگران این مساله است و با چنگیز همسرش راجع به این موضوع حرف میزند. چنگیز این مشكل را مختص دهه شصتی ها می داند زیرا برادرش فواد كه 9 سال از او كوچكتر و خواهرش چكامه كه دهه هفتادی هستند خیلی راحت ازدواج كرده و تشكیل خانواده داده اند. با مشورت چكامه دختر كوچك خانواده، به این نتیجه میرسند امشب كه چكاد از سركار بر میگردد كار را یكسره و با تهدید او را وادار به ازدواج كنند.
-
27
اسفند 1399 (ساعت 20:40)
نمایش جوان
-
26
اسفند 1399 (ساعت 20:40)
نمایش جوان
-
25
اسفند 1399 (ساعت 20:40)
نمایش جوان
-
16
اسفند 1399 (ساعت 20:40)
نمایش جوان
-
13
اسفند 1399 (ساعت 20:45)
نمایش جوان
-
12
اسفند 1399 (ساعت 20:45)
نمایش جوان
-
11
اسفند 1399 (ساعت 20:45)
نمایش جوان
-
10
اسفند 1399 (ساعت 20:45)
نمایش جوان
-
05
اسفند 1399 (ساعت 20:40)
سلام. امیدوارم من، یعنی نیما رو یادتون باشه! همین طور جریان نامزدی تقریبا پنج ساله خواهرم و امیر رو خب خیلی خوبه! پدرم خسرو خان كه حكم كرده بود به ازدواج این دو نوگل نو شكفته، خواسته های بیشتری هم داشت. مثلا یكیش این كه تالار تازه تاسیسی رو كه امیر پیدا كرده بود كه به طور غیر قانونی بتونه توش مراسم برگزار كنه رو نپسندیده بود و خب یه تالار مجلل و گرون تر رو انتخاب كرده بود و دستور صادر كرد كه هر چه سریع تر جهت عقد قرارداد، آقا امیرمون به اونجا مراجعه كنه. امیر بیچاره هم كه طبق شرط بابام تنها راه رسیدن به ندا رو همین ماجرا می دید، از پس هزینه های سنگینش هر جور بود بر اومد و عقد قرارداد رو انجام داد. همین طور یه خونه عالی برای آبجی خانوم ما رهن كرد و به نظرم تا اینجای كار، حالا قانونی یا غیر قانونی، طبق پروتكل های بهداشتی، یا خلاف پروتكل های بهداشتی همه چیز داشت خوب پیش می رفت، اما لوله ها یا شلنگ دستشویی خونه تازه رهن شده، روی پدر محترم من، خراب یا پاره شد و همین امر موجبات عصبانیت ایشون رو فراهم نمود و ما دیگه چرا همه رو اینطوری تعریف كنم؟ یه كم هم بشنویم...آها راستی..داشت یادم می رفت، موریس اشر، نقاش محبوب من، یه تابلوی نقاشی داره كه اسمش درست یادم نیست، اما یه سری سوسمار یا تمساح یا همچین چیزی از صفحه دفتر در میان و زنده میشن و دوباره به تصویر برمیگردن....دقیقا این خونه ای كه امیر رهن كرده بود، همچین حالتی داشت.حس می كردم همه چیزش داره جون میگیره كه فقط و فقط باعث لج بیشتر پدر ما بشه!


