ابراهیم پیش از راهی شدن برای دیدار با نورا در رستوران، تماسی از ایران دریافت كرد. تماسی كه پیغام هشدار به او میداد. در این تماس از ایراهیم خواسته شد در صورت مشكوك شدن به هر چیزی ماموریت را نیمه كاره رها كرده و تنها یك بار از طریق یك خط با ایشان تماس بگیرد، خود نیز به ایران بازنگردد. اما ابراهیم كه مذاكرات را در فرآیندی مثبت میدید، تصمیم گرفت برای جلوگیری از نگرانی در تهران پیغامی را به تهران برساند. او میخواست نورا را وارد این ماجرا كند. نورا ابتدا مخالفت كرد، اما صحبتهای ابراهیم تصمیم دیگری گرفت. این در حالی بود كه منصور و ابراهیم جایی در همان رستوران محل قرار میان ابراهیم و نورا در حال رصد ایشان بودند. آنها كه به رابطه ی ایشان مشكوك بودند، نیز هیچ پیشبینی از حضور نورا در ماجرا نداشتند، سر آخر تصمیم گرفتند خود را نورا نزدیك كنند. اما نورا كه پس از حرف های ابراهیم احساس خطر كرده بود، به سرعت از منصور فاصله گرفت.
نمایش جوان
شنبه تا چهارشنبه از ساعت 20:15 به مدت 15 دقیقه
نمایش جوان
-
15
دی 1399 (ساعت 20:10)
-
14
دی 1399 (ساعت 20:10)
منصور و هوشنگ به دیدار تختی در محل تمرین تیم رفته و سعی داشتند در مصاحبهای كه به عمل میآورند خط و ربط رابطهی تختی با ماجرای ابراهیم در ملبورن را بیابند. اما به نتیجه ای نرسیدند. همچنین ابراهیم كه راهی قرار با نورا بود پیغام دیدار با اسحاق را دریافت كرد. حالا او باید قرار با نورا را به تعویق می انداخت تا اولین دیدار با اسحاق صورت گیرد. به همین دلیل نورا و ابراهیم قرار دیگری با هم تنظیم كردند؛ یك قرار شام. در تهران اما جمشید كه متوجه شده بود تحت نظر است، مجبور شد ماجرا را برای آنوش گفته و از وی كمك بخواهد. آنوش باید پیغامی را به جایی میرساند، تا رابط بتواند قرنی و ابراهیم را آگاه كند. منصور و هوشنگ نیز موفق شدند اولین دیدار مابین نورا و همچنین اسحاق را رسید كنند، اما هنوز نتوانستند مستنداتی به دست بیاورند
-
13
دی 1399 (ساعت 20:10)
ماجرا از پرواز تیم ملی ایران به ملبورن و پرواز ابراهیم به ملبورن آغاز شد. ابراهیم طی همین پرواز با یك مهماندار ایرانی-انگلیسی به نام نورا آشنا شد؛ دختری جوان كه حالا قرار است چند روزی در ملبورن بماند.....
-
09
دی 1399 (ساعت 20:15)
نمایش جوان
-
08
دی 1399 (ساعت 20:15)
نمایش جوان
-
07
دی 1399 (ساعت 20:15)
نمایش جوان
-
06
دی 1399 (ساعت 20:15)
آقامحمد خان قاجار موفق شد با ترفند و دروغ مرگ شیخ علی خان زند خانواده اش را تحت فشار قرار دهد و با دختر او گلناز ازدواج كند اما....
-
03
دی 1399 (ساعت 20:15)
بررسی رفتارهای نادرست جامعه مانند حسادت، دروغ، تجمل گرایی در مقابل رفتارهای درستی همچون وفاداری، آینده نگری، امیدواری و معیشت حلال می پردازد.
-
02
دی 1399 (ساعت 20:15)
بررسی رفتارهای نادرست جامعه مانند حسادت، دروغ، تجمل گرایی در مقابل رفتارهای درستی همچون وفاداری، آینده نگری، امیدواری و معیشت حلال می پردازد.
-
01
دی 1399 (ساعت 20:15)
این برنامه بررسی رفتارهای نادرست جامعه مانند حسادت، دروغ، تجمل گرایی در مقابل رفتارهای درستی همچون وفاداری، آینده نگری، امیدواری و معیشت حلال می پردازد.
-
29
آذر 1399 (ساعت 20:15)
بررسی رفتارهای نادرست جامعه مانند حسادت، دروغ، تجمل گرایی در مقابل رفتارهای درستی همچون وفاداری، آینده نگری، امیدواری و معیشت حلال می پردازد.
-
26
آذر 1399 (ساعت 20:15)
حامد رزاقی حالش بد میشه و دكتر یزدان دوست كه توی خونه ی حامد قرنطینه شده، بناچار اونو میرسونه بیمارستان. در حالیكه همسرش مریم همون روز بچه شو توی بخش زایمان همون بیمارستان بدنیا میاره، دكتر یزدان دوست از این مساله بی خبره و در نهایت خبر تولد نوزادش رو از زبون خانم شمس خدمه ی بیمارستان می شنود، اما تا پایان دوران قرنطینه نمی تونه به دیدن نوزاد و مادرش برود.
-
25
آذر 1399 (ساعت 20:15)
تست كرونای دكتر یزدان دوست هم مثبت اعلام شده ولی بخاطر اینكه همسرش پا به ماهه، نمی تونه تو خونه ی خودش بمونه. برای همین به اصرار حامد رزاقی پرستار بخش، دكتر یزدان دوست برای قرنطینه به آپارتمان اون میره تا ده روز استراحت و قرنطینه شو اونجا بگذرونه. اما به حامد و دكتر خبر میدن ...
-
24
آذر 1399 (ساعت 20:15)
دكتر فتاحی در شب خواستگاری دخترش فرناز، به كرونا مبتلا و در بخش آی سی یو بستری میشه.. از طرفی بهراد نامزد سمانه كه چند روزه از نامزد پرستارش بی خبره، به بهونه ی تولد اون و برای غافلگیر كردنش به بیمارستان میاد و دكتر یزدان دوست به سمانه و نامزدش اجازه میده برای دو ساعت در كافی شاپ روبروی بیمارستان تولدو دو نفره جشن بگیرن
-
23
آذر 1399 (ساعت 20:15)
بهراد نامزد سمانه هم از اون میخواد فردا رو مرخصی بگیره و به خونه بیاد، ولی سمانه باید بیست و چهار ساعت دیگه هم شیفت بمونه.. در این حین دكتر فتاحی بخاطر خستگی بیهوش میشه و به تشخیص دكتر یزدان دوست اونو به آی سی یو منتقل می كنند و..
-
22
آذر 1399 (ساعت 20:15)
دكتر فتاحی بهمراه پرستارها بی وقفه بیمار ویزیت میكنند و بخاطر بیماران كرونایی شرایط اورژانس آشفته و سخت تر شده. در حالیكه امشب بله برون فرناز دختر دكتر فتاحی یه، دكتر میخواد تا پایان وقت كاری به وضعیت بیمارها رسیدگی كنه و همین مساله موجب نگرانی فرناز شده.
-
19
آذر 1399 (ساعت 20:15)
روز شانزدهم آذر ماه. بعدها روزنامه ها به درخواست حكومت پهلوی درباره ی وقایع اون روز نوشتن، دانشجوها تظاهرات می كردن و ماموران با اونها برخورد كردند ولی واقعا تو اون روز، دانشجو ها تظاهرات نكردن، من خودم شاهدم، اصلا ندیدم هیچ گروهی تظاهرات كنه، دانشجوها با هم متحد شده بودند بهانه به دست نظامی هایی كه تا كلاس ها اومده بودن ندن، ولی خوب بالاخره، اون همه نظامی كه نباید دست خالی برمی گشت، نظامی ها بهونه كردن دوتا از دانشجو ها به اون ها خندیدن، من هم اونجا بودم، درست حسابی ندیدم، ولی چه كار كنم وقتی تفنگ مریدی روی سینه ام بود مجبور شدم حرفهایی بگم كه نباید می گفتم مامورا به جون دانشجو ها ریختن، دانشكده فنی به هم ریخت
-
18
آذر 1399 (ساعت 20:15)
چهاردهم اذر سال 1332، دانشگاه شلوغ بود، كامیون های ارتش دانشجوهای معترض رو به شهربانی می برد، ولی دانشجو ها نترسیدن و كوتاه نیومدن روز پانزدهم آذر هم دانشگاه آروم نبود، سرهنگ مریدی گفته بود دستور رسیده، دانشجویی رو بكشه و به در دانشگاه آویزون كنه، حقیقتش دلم نمی خواست دیگه اون روزها برم دانشگاه، دلم می خواست بهونه ای بیارم، مریضی، درد، ولی به حكم گارد دانشگاه، همه باید تو دانشگاه حاضر می شدیم، روز شانزدهم آذرماه ارزو می كردم دانشگاه تعطیل بشه ولی نشد، دانشجو ها هم اومدن دانشگاه
-
17
آذر 1399 (ساعت 20:15)
یه دفعه دانشگاه طوفان شد، دانشجوها معترض شده بودند. اعتراضشون هم درباره ی رابطه ی ایران با انگلیس بود. فرمانده دانشگاه، سرهنگ مریدی با خشم من رو نگاه می كرد، انگار من مسبب این وقایع بودم، من هیچ وقت از كار دانشجوها سردر نیاوردم.
-
16
آذر 1399 (ساعت 20:15)
یازدهم آذر ماه با خبر چینی من به افسر گارد دانشگاه، تعدادی از دانشجوها، گرفتار شدند. اما با وساطت معاون دانشكده فنی آزاد شدند. اونها تعهد دادند به ساعات عبور و مرور توجه كنند. فردای اون روز پنج شنبه 12 آذر شنیدم تعدادی از دانشجویان در دانشگاه جمع شدند و جلسه ای برقرار كردند. به سراغشون رفتم. به آقای مریدی قول داده بودم از وقایع دانشگاه با خبرش كنم.


