هوشیار خان عاشق دختر خوندۀ میرزا، گلنسا خانوم شده اما پدرش میرزا تیركمون خان با این وصلت مخالفه و تصمیم داره كه هوشیار خان با ماهرخ دختر میرزا پشمك خان ازدواج كنه. طلحك دوست و نوكر خانه زاد هوشیار خان با ترفندی از گلنسا میخواد كه كف بینی كنه و بگه كه آیا دوستش به دختر مورد علاقه اش میرسد یا نه كه هوشیار خان سر می رسد و ترفند طلحك را نقش بر آب می كند
عصرانه
یكشنبه تا جمعه از ساعت 15:30 به مدت 30 دقیقه
عصرانه
-
06
فروردین 1400 (ساعت 15:30)
-
05
فروردین 1400 (ساعت 15:30)
خان دایی از جعفرخان میخواد كه با رسم و رسوم ایرانی رفتار و عادت كنه. با دست غذا بخوره، ملچ و ملوچ كنه، روی زمین بخوابه، كلاه ایرونی سرش بذاره.
-
04
فروردین 1400 (ساعت 15:30)
جعفر فرنگی كه ادای خارجكیها رو در میاره، با كفش توی اتاقها و پذیرائی ها رفت و اومد میكنه، كه دایی بهش تشر می زنه كه پاشو كفشاتو در آر همه جارو نجس كردی. عاقبت جعفر فرنگی رو وادار می كنه كه كفشاشو در بیاره و با سنت ایرانی ها زندگی كنه.
-
03
فروردین 1400 (ساعت 15:30)
قرار است جعفرخان از فرنگ به نزد خانواده اش بازگردد اما ماشینش در راه پنچر می شه. چون به جای اینكه از سمت تهران بیاد از راه فشم میاد....
-
02
فروردین 1400 (ساعت 15:30)
در آخر چرب و چیلیه اصفهانی، هم سر بازرگان فرنگیه رو كلاه گذاشت و هم سر سمبوسۀ یهودی یه.....
-
01
فروردین 1400 (ساعت 15:30)
قاضی از بازرگان می خواهد كه قسم بخورد ولی چرب و چیلی اصفهانی از قاضی می خواد كه شاهدانش در محكمه حاضر شوند و شهادت بدهند. قاضی به آنها سه روز مهلت میدهد كه در حضور قاضی القضات شاهدان حاضر شوند بقال اصفهانی با نقشۀ دلالی یهودی به قهوه خان می روند تا چند شاهد قلابی پیدا كنند....
-
30
اسفند 1399 (ساعت 15:30)
سموئل یهودی نزد بازرگان فرنگی می رود و داد و هوار می كند كه چرا نشسته ای خونه خراب شدم بدبخت شدم. چلبی اصفهانی مرد شیادی است و تا به حال سر خیلی ها را كلاه گذاشته اگر میخواهی به پولت برسی باید از او به محكمه شكایت ببری.....
-
29
اسفند 1399 (ساعت 15:30)
بقال اصفهانی به اتفاق سموئل یهودی نزد بازرگان فرنگی میروند و هر چی جنس از قبیل ادویجات، روغن، شكر، طاقه های ابریشمی و با بازرگان فرنگیه معامله می كنند و علی الحساب 200 سكه می دهند و مابقی را قرار می گذارند كه در چند هفتۀ آینده پرداخت نمایند. اما.....
-
28
اسفند 1399 (ساعت 15:30)
در بازپرسی و تحقیقاتی كه حاج محمود بازپرس وزارت اطّلاعات از آرشام به عمل میاره متوجّه میشه كه آرشام واقعاً برای فروشِ خونه پدرش و همچنین پیدا كردنِ دایی یدی به ایران اومده و عاملِ نفوذی و جاسوس نیست و فقط یك فریب خورده است. و زمانی نظرش نسبت به تحقیقاتش به یقین تبدیل میشه كه میفهمه حاج قاسم، رفیق و همرزمِ قدیمی اش در زمانِ جنگ همون كسیه كه سالها در خونه پدریِ آرشام زندگی كرده و آرشام از وقتی به ایران اومده مهمونِ حاج قاسم بوده. و حاج محمود بازپرسِ پرونده بعد از طیّ مراحلِ اداری ترتیبِ آزادیِ آرشام رو میده
-
27
اسفند 1399 (ساعت 15:30)
آرشامِ شایگان كه در خارج از كشور متولّد شده و همراهِ خانواده اش در انگلیس زندگی می كرده برای پیدا كردن دایی یدی و فروش خانه پدری به ایران میاد. پدر آرشام كه در زمان انقلاب یك افسرِ ساده ارتش بوده بعد از انقلاب با این توهّم كه اگر در ایران بمونه توسط آخوندها اعدام میشه از كشور خارج و آرشام رو با ترس از آخوندها بزرگ میكنه. حالا و بعد از سالها آرشام كه برای اوّلین بار به ایران برگشته حضورش در ایران همزمان میشه با اعتراضاتِ عدّهای از مردم به وضعِ معیشتی و گرفتاریهای اقتصادی كه در این بین عدّهای هم شروع به اغتشاش و آشوب میكنن. آرشام به درخواستِ دوستش كورش كه با شبكههای خبریِ خارج از كشور در همكاری به سر میبره از وضعیتِ به وجود اومده عكس و فیلم تهیه میكنه. عكسها رو برای كورش ارسال میكنه و از این طریق فیلمها در اخبار و فضای مجازی پخش میشه. و در بین همین شلوغیها آرشام دستگیر میشه.
-
26
اسفند 1399 (ساعت 15:30)
آرشام در بازجویی ها توضیح میده كه قصد اون واقعا فروش خونه و همچنین پیدا كردن دایی یدی بوده و از آشنایی با كسی به نامِ حاج قاسم میگه كه از زمان انقلاب مستأجر خونه پدرش بوده و در تمومِ این سالهای بیخبری از خونه نگه داری و اجاره های ماه به ماهی كه باید به تیمسار شایگان پدرِ آرشام میداده پس انداز كرده و....
-
25
اسفند 1399 (ساعت 15:30)
عصرانه
-
24
اسفند 1399 (ساعت 15:30)
عصرانه
-
21
اسفند 1399 (ساعت 15:30)
سهراب دچار مشكل قلبی است و این مسئله باعث آشفتگی خاطر والدینش میشود. آنها از میرزا پدربزرگ سهراب میخواهند تا با خاله بزرگ صحبت كند و رایاش را تغییر دهد. پس از دیدار میرزا و خاله بزرگ متوجه میشویم كه آنها آشنایی دوری با یكدیگر دارند. از طرفی سهراب قصد دارد خود را برای شركت در مسابقه دو آماده كند ولی به دلیل بیماری قلبیاش دچار مشكل میشود.
-
20
اسفند 1399 (ساعت 15:30)
خاله بزرگ شرط ازدواج آنها را پیروزی سهراب در مسابقه دو بین روستاها اعلام میكند اما سهراب دچار مشكل قلبی است و این مسئله باعث آشفتگی خاطر والدینش میشود. آنها از میرزا پدربزرگ سهراب میخواهند تا با خاله بزرگ صحبت كند و رای اش را تغییر دهد. پس از دیدار میرزا و خاله بزرگ متوجه میشویم كه آنها آشنایی دوری با یكدیگر دارند و....
-
19
اسفند 1399 (ساعت 15:30)
ستاره معلم جوانی است كه از شهر به روستایی دورافتاده آمده و خود را وقف كودكان و نوجوانان آنجا كرده است. پدر ستاره كه مخالف سكونت دخترش در روستاست تصمیم دارد او را از ادامه زندگی در روستا منصرف كند اما معلم جوان قصد دارد كه در روستا كتابخانهای بنا كند و در همین راستا از پدرش طلب یاری میكند. روزی مریم، یكی از شاگردان ستاره، از او میخواهد كه در سفری كه به شهر خواهد داشت برای خاله بزرگ سنگ صبور بخرد. از سویی مینا، خواهر مریم، قصد دارد با جوانی به نام سهراب ازدواج كند. خاله بزرگ شرط ازدواج آن دو را پیروزی سهراب در مسابقه دو بین روستاها اعلام میكند....
-
18
اسفند 1399 (ساعت 15:30)
روزی مریم، یكی از شاگردان ستاره، از او میخواهد كه در سفری كه به شهر خواهد داشت برای خاله بزرگ سنگ صبور بخرد. از سویی مینا، خواهر مریم، كه قصد ازدواج با سهراب را دارد به دلیل مخالفت خاله بزرگ با ازدواجش دچار پریشانی شده است.
-
17
اسفند 1399 (ساعت 15:30)
ستاره معلم جوانی است كه از شهر به روستایی دورافتاده آمده و خود را وقف كودكان و نوجوانان آنجا كرده است. پدر ستاره كه مخالف سكونت دخترش در روستاست تصمیم دارد او را از ادامهی زندگی در روستا منصرف كند.
-
14
اسفند 1399 (ساعت 15:30)
از سویی سعید پس از بررسی متوجه میشود برای حل مشكل قطعی برق باید یكی از درختان حاشیه چشمه را قطع كنند اما پیرزنی به نام ریحان كه معتقد است این درخت سبزقبا است مانع بریدن درخت میشود. از طرف دیگر نسترن و اسد از طرف پدر نسترن برای ازدواج تحت فشار هستند. با بند آمدن باران اهالی روستا دست به كار میشوند و درخت را قطع میكنند. ریحان شبهنگام خانه را ترك كرده و به صحرا میرود....
-
13
اسفند 1399 (ساعت 15:30)
برق روستای محل سكونت نسترن قطع شده است. سعید مامور جوان اداره برق همراه با خاله شیرین برای بررسی مشكل برق به روستا میآید. سعید پیش از این خواستگار نسترن بوده اما با جواب رد او روبرو شده است. خاله شیرین طی صحبت با نسترن متوجه میشود او علاقه چندانی به اسد، نامزدش، ندارد. اسد هم در مقابل دلبسته دختری به نام پرستو است...


