در روز جشن پیروزی كیخسرو بر تورانیان، دو تن از شهر ارمن به نزد او آمدند و از او در برابر یورش گرازان به دشت ارمن یاری خواستند تا بیژن بازگردد اما منیژه تاب دوری او را نداشت و چون دید بیژن میهنش را بر مهر او ارجح دانسته، دارویی در خوراك بیژن ریخت تا او را بیهوش كند و پنهانی بیژن را در صندوقی گذاشته و به توران زمین برد. هنگامی كه بیژن به هوش آمد دانست به كاخ منیژه آمده و اكنون در سرزمین توران است بسیار ناراحت شد اما نمیخواست منیژه را كه دلدارش بود بیازارد. یكی از نگهبانان كاخ كه چشم و گوش افراسیاب بود به او خبر رساند كه مردی از سرزمین ایران زمین اكنون در بارگاه منیژه است. افراسیاب خشمگین شد و برادرش گرسیوز را با گروهی از سربازانش به كاخ منیژه فرستاد.
نمایش چشم روشن ماه- قسمت 4(تكرار)
از ساعت به مدت
نمایش چشم روشن ماه- قسمت 4(تكرار)
-
05
اسفند 1399
-
04
اسفند 1399
بیژن پسرِجوان گیو و نوه رستم تهمتن دواطلب شد تا به یاری مردمان ارمن در مرز ایران و توران برود و آنجا را از یورش گرازان پاك گرداند كیخسرو برای آنكه راه نمایی همراه بیژن باشد، گرگین را با او فرستاد. بیژن به ارمن رسید و یك تنه گرازان را نابود كرد. گرگین كه مردی تن پرور و بد طینت بود این پیروزی بیژن جوان را تاب نیاورد و او را اغوا كرد كه پس از این پیروزی بزرگ به جشنگاه دخترزیبای افراسیاب تورانی برود. بیژن به جشنگاه منیژه رسید .منیژه با دیدن او دلباخته اش شد و سه شبانه روز در جشنگاه به پایكوبی و شادی پرداختند. روز سوم بیژن خواست تا به ایران بازگردد اما منیژه تاب دوری او را نداشت و چون دید بیژن میهنش را بر مهر او ارجح دانسته، دارویی در خوراك بیژن ریخت كه او را بیهوش گرداند و پنهانی بیژن را در صندوقی گذاشته و به توران زمین برد هنگامیكه بیژن به هوش آمد دانست به كاخ منیژه آمده و اكنون در سرزمین توران است بسیار ناراحت شد اما نمیخواست منیژه را كه دلدارش بود بیازارد. یكی از نگهبانان كاخ كه چشم و گوش افراسیاب بود به او خبر رساند كه مردی از سرزمین ایران زمین اكنون در بارگاه منیژه است. افراسیاب خشمگین شد و برادرش گرسیوز را با گروهی از سربازانش به كاح منیژه فرستاد
-
03
اسفند 1399
در روز جشن پیروزی كیخسرو بر تورانیان، دوتن از شهر ارمن به نزد او آمدند و از او در برابر یورش گرازان به دشت ارمن ساری خواستند بیژت پسر گیو برای مبارزه با آنها داوطلب شد اما چون بسیار جوان بود، گرگین ِ پهلوان را نیز با او همراه كردند. چون به مرز ارمن رسیدند و مرغزارهای سوخته و نابود شده را دیدند، گرگین كه مردی تن پرور و بدخواه بود بیژن را همراهی نكرد و بیژن به تنهایی به جنگ گرازان رفت و همگی آنان را نابود كرد و سرها و دندانهایشان را ریسه كرد تا به نزد كیخسرو ببرد اما گرگین كه تاب پیروزی بیژن را نداشت خواست تا او را بدنام كند پس او را ترغیب كرد تا به جشنگاه دختر افراسیاب برود و دختران زیبای تورانی را ببیند. بیژنجوان با كمر و كلاه شاهانه و اسبش كمار درختی نزدیك جشنگاه ایستاد تا بتواند آنها را ببیند. منیژه دختر افراسیاب از سرا پرده خویش، بیژن را دید و مدهوش پهلوانی و آراستگی او شد و دایه اش را نزد او روان كرد تا بیژن را به جشنگاه فرا بخواند.
-
02
اسفند 1399
كیخسرو پسر سیاوش، كه به كین خواهی خون پدرش سرزمین توران را به خاك و خون كشیده بود به شادی این پیروزی جشنی برپا داشت. در میانه ی جشند و مرد از سرزمین ارمن به نزد او آمدند و از او درخواست یاری كردند زیرا گرازان به سرزمیمن های آنها یورش آورده بودند و مرغزارهایشان را نابود كرده بودند. كیخسرو از پهلوانانش خواست تابرای جنگ با گرازان داوطلب شوند. از آنجا كه مردانش از جنگ توران برگشته و خسته بودند، سكوت كردند و از میان آنها بیژن پسر جوان «گیو» دست بالا گرفت و رخصت خواست. گیو كه می دانست پسرش بسیار جوان و خام است از كیخسرو خواست تا او را منصرف كند اما بیژن اصرار كرد و كیخسرو بر آن شد تا همراهی برگزیند و اینگونه گرگین را با بیژن همراه كرد. بیژن و گرگین راهی مرز ایران و ارمن شدند. گرگین كه مردی دغلباز و تن پرور بود بیژن را به شكار میفرستاد در راه بسیار كند بود. اما بیژن برای مردمان ارمن بسیار دلنگران بود و میخواست هرچه روزدتر خودش را به مرز برساند....
-
29
بهمن 1399
نمایش چشم روشن ماه- قسمت 4(تكرار)
-
28
بهمن 1399
نمایش چشم روشن ماه- قسمت 4(تكرار)
-
27
بهمن 1399
رویدادهای این نمایش در سالهای 1350 تا اوایل سال 1357 جریان می یابد اسماعیل جوانی ست بیكار كه بیشتر اوقات زندگی خود را در قهوه خانه علی آقا می گذراند با اصرار مادر و توصیه شخصی در بانك مشغول به كار می شود و با اولین حقوقش برای خانه تلویزیون می خرد و باعث خوشحالی مادر و خواهرش می شود. عاشق می شود ولی شكست می خورد توسط پدر دختر كتك می خورد و تحقیر می شود. به مسجد پناه می برد در آنجا با جوانی به نام جواد آشنا می شود كه باعث شكل گرفتن شخصیت وی می شود از بانك استعفا می دهد بیشتر وقت خود را در مسجد می گذراند و گروه سرود تشكیل می دهد و در كوهستان به كمك جواد نام شاه را از بدنه سنگی بزرگ پاك میكند و دنیای تازه دیگری را برای آینده اش در ذهن خود ترسیم می كند.
-
26
بهمن 1399
این نمایش زندگی پر فراز و نشیب جوانی به نام اسماعیل را در سالهای 1350 تا اوایل سال 1357 روایت می كند. اسماعیل بیكار است تا اینكه با اصرار مداوم مادر و توصیه شخصی در بانك مشغول به كار میشود. با اولین حقوقش برای خانه تلویزیون می خرد و باعث شادی مادر و خواهرش می شود. وی در ارتباط با كاركنان بانك و مردم بتدریج روبرو شدن با واقعیات زندگی هر روز پخته تر از دیروزش می شود. برای دختری نامه می نویسد و تقاضای ازدواج می كند ولی در این عشق شكست می خورد. پدر دختر او را در مقابل مردم بشدت مورد ضرب و شتم قرار می دهد و او ناراحت و افسرده به مسجد پناه می برد. در آنجا و در كتابخانه مسجد با جوانی به نام جواد آشنا می شود ارتباط اسماعیل با جواد و حضور بیشترش در مسجد او را با دنیای دیگری با واقعیت های تازه ای آشنا میكند
-
25
بهمن 1399
رویدادهای این نمایش در سالهای 1350 تا اوایل سال 1357 جریان می یابد اسماعیل جوانی ست كه بیشتر اوقات زندگی خود را در قهوه خانه علی آقا می گذراند با اصرار مادر و توصیه شخصی در بانك مشغول به كار می شود و با اولین حقوقش برای خانه تلویزیون می خرد و باعث خوشحالی مادر و خواهرش می شود. شخصیت اسماعیل بتدریج در حال شكل گرفتن است. دوستدار دختر جوانی می شد كه دنیای درونی او را به هم می ریز د. به شمال نزد میرزا مناف می رود پیرمرد كه صیاد است روزگار سختی را گذرانده اسماعیل را با مسایل تازه ای آشنا می كند ویلاهای بزرگ و مجللی كه صاحبان آن وابستگان رژیم پهلوی و درباریان هستند با سارا در پاركی ملاقات می كند و تقاضای ازدواج می كند پدر سارا سر می رسد و اسماعیل را بشدت كتك می زند. اسماعیل مغموم و ناراحت به مسجد پناه می برد
-
22
بهمن 1399
این نمایش زندگی پر فراز و نشیب جوانی به نام اسماعیل را در سالهای 1350 تا اوایل سال 1357 روایت می كند. اسماعیل علیرغم اصرار مادرش مایل به كار كردن نیست و بیشتر اوقات را در قهوه خانه می گذراند. وی گاهی كتاب می خواند گاهی به سینما و تاتر می رود. تا اینكه بعد از مدتی به توصیه فردی به نام ایاز در بانك مشغول به كار می شود. اسماعیل با دریافت اولین حقوقش برای خانه تلویزیون می خرد و باعث شادی مادر و خواهرش می شود. دختر جوانی كه هر روز از مقابل بانك عبور می كند نظرش را جلب می كند. ارتباط با مردم و همكارانش در بانك مناظر تازه ای در زندگی او ایجاد میكند و هر روز پخته تر از دیروز می شود. اسماعیل برای سارا نامه می نویسد و اظهار علاقه می كند. در پارك قرار می گذارد و اسماعیل از وی تقاضای ازدواج میكند كه به ناگاه پدر سارا را می بیند..
-
21
بهمن 1399
رویدادهای این اثر در سالهای 1350 تا اوایل سال 1357 جریان می یابد. اسماعیل جوانی ست كه بیشتر اوقات زندگی خود را در قهوه خانه علی آقا می گذراند. گاهی كتاب می خواند و به سینما و تئاتر می رود. مادر بعد از مرگ همسرش با سختی و مرارت های فراوان فرزندان خود را بزرگ كرده است. با اصرار مادر و توصیه شخصی در بانك محل مشغول بكار می شود. با اولین حقوقش برای خانه تلویزیون می خرد و مادر و خواهرش را خوشحال می كند. وی در طی مدت حضورش در بانك با مسایل تازه ای از محیط اطرافش و رفتارها و مناسبات اجتماعی آدمها مواجه می شود و هر روز پخته تر از دیروز می شود. در همین مدت دختر جوانی نظر او را جلب می كند و دنیای درونی او را به هم می ریزد. تا جاییكه برای تغییر حال و هواش به شمال نزد میرزا مناف می رود. میرزا مناف كه صیاد است و روزگار سختی را گذرانده او را با گذشته و حال اربابها و درباریان منطقه كه خود را صاحبان آنجا می دانند آشنا می كند
-
20
بهمن 1399
نمایش چشم روشن ماه- قسمت 4(تكرار)
-
19
بهمن 1399
نمایش چشم روشن ماه- قسمت 4(تكرار)
-
18
بهمن 1399
نمایش چشم روشن ماه- قسمت 4(تكرار)
-
15
بهمن 1399
نمایش چشم روشن ماه- قسمت 4(تكرار)
-
14
بهمن 1399
نمایش چشم روشن ماه- قسمت 4(تكرار)
-
13
بهمن 1399
نمایش چشم روشن ماه- قسمت 4(تكرار)
-
12
بهمن 1399
نمایش چشم روشن ماه- قسمت 4(تكرار)
-
11
بهمن 1399
بهروز با مینا نامزد هستند و قرار است ازدواج كنند. بهروز به دور از چشم خانواده در فعالیت های انقلابی شركت می كند. روزی یكی از دوستانش در تظاهرات زخمی میشود و دوستانش از او میخواهند از نامزدش مینا كه دانشجوی پزشكی است كمك بگیرد اما...
-
08
بهمن 1399
نمایش چشم روشن ماه- قسمت 4(تكرار)


