سلام. من نیما هستم. امیدوارم خوب باشید، حال من كه چنگی به دل نمی زنه! داشتم داستان این روزهای زندگیمون رو براتون تعریف می كردم كه بین بیداری و رویا، یا به تعبیر بهتر بین بیداری و كابوس گیر كرده. از جریان ازدواج خواهرم ندا با امیر گفتم كه تقریبا پنج ساله بنا به دلایل مختلف عقب افتاده. اما این بار بابام، خسرو خان، زحمت كشیدن و به سبب اینكه دیگه تحمل این اوضاع رو نداشتن، آب پاكی رو مشایعت فرمودن، تا روی دستان امیر و خانواده اش ریخته بشه و قبل از اینكه عید هزار و چهارصد برسه، برای ندا جون، گل سر سبد خانواده ما، مراسم عروسی مجلل و درخوری گرفته بشه. به قول قدیمی ها، تو گویی اصلا كرونایی وجود نداره! خلاصه امیر و ندا هم كم نگذاشتن و افتادن دنبال كارهای سالن. حالا اینكه چرا امیر، به جای یه سالن مجلل، سراغ یه دامداری رفته، یه سواله...مثل هزاران هزار سوال دیگه.....
نمایش جوان
شنبه تا چهارشنبه از ساعت 20:15 به مدت 15 دقیقه
نمایش جوان
-
04
اسفند 1399
-
03
اسفند 1399
ندا و امیر، تقریبا پنج ساله كه به عقد همدیگه در اومدن. اما تو این چند سال، هر بار، برنامه ریزی ها انجام شد و قرار شد، یه جشن عروسی بگیرن و برن سر خونه و زندگیشون، یا به قول پدرم خسرو خان، خانه بخت، یه مسئله ای پیش اومد و عروسی منتفی شد و ندا هم موند تو خونه و هر بار كه بیرون رفت، یا تو فضای مجازی گشت، یه كارتن اسباب، به بقیه اضافه كرد و این طور شد كه من تقریبا در حال از دست دادن اتاقم هستم. اما حالا وسط این كرونا، اگر یادتون باشه، بابام پیشنهاد یك حركت كاملا انتحاری رو داد و اون اینكه، ندا و امیر قبل از عوض شدن قرن، باید تو دل كرونا یه عروسی مفصل بگیرن و برن خونه بخت اما...
-
02
اسفند 1399
سلام من نیما هستم. بهم گفتن، یه چند روزی بیام اینجا و ماجرای یه قسمتی از زندگیمون رو براتون تعریف كنم. یه قسمت خیلی مهم، مربوط به همین روزها... عجیبه، ولی واقعیه... شما هم بشنوید ضرری نمی كنید! حالا تو همین اول كار، نمیخوام پر حرفی كنم
-
08
بهمن 1399
نمایش جوان
-
07
بهمن 1399
نمایش جوان
-
06
بهمن 1399
اسماعیل برای نیروهایش شب عملیات سخنرانی میكند و فردا با بدرقه او راهی میدان می شوند عملكرد بچه ها راضی كننده است ولی عملیات به شكست می انجامد و نیروها به عقب برمی گردند. در این عملیات فرمانده محبوب محمود كاوه شهید میشود. در این میان اسماعیل به اردوگاه اسرا می رود. رییس او را احضار كرده است. انجا متوجه می شود كه یك نوجوان عراقی می خواهد او را ملاقات كند. او می گوید پدرش را حزب بعث شهید كرده و موقع فرار به مرز ایران خواهرش حبیبه گیر عراقی ها می افتد. او برای نجات خودش وارد عراقی ها شده و منجر به اسارتش می شود .او می خواهد به تیپ اسماعیل بپیوندد و انتقام پدر و خواهرش را بگیرد. انها برای عملیات بعدی اماده می شوند و اسماعیل فرمانده را برای تشریح عملیات كربلای پنج ملاقات میكند
-
05
بهمن 1399
اسماعیل به خانه می رود و معصومه از دیدنش هیجان زده می شود. فكر میكند اسماعیل برای دیدن انها به تهران امده ولی متوجه می شود كه او كارهای مهمی دارد و كمی دلگیر می شود. او فردا به دیدار عراقی تمولی در بازار می رود و از او برای تجهیز تیپ بدر كه متعلق به عراقی هاست و پسر خودش هم در انجا مسئول تداركات است كمك مالی می گیرد و از او می خواهد كمك های دیگر عراقی های را نیز جذب كند. وقتی توی خانه كنار بچه هاست یكی از سربازهای عراقی به در خانه اش می آید و از او می خواهد برایش پدری كرده و از دختر ایرانی همسایه شان خواستگاری كند. اسماعیل مشتاقانه می پذیرد ولی معصومه ناراحت می شود و با اسماعیل قهر میكند. او به عراقی ها اعتماد ندارد و آنها را مقصر شهادت برادرش در اسارت می داند. ولی اسماعیل او را قانع میكند كه سربازهای او همگی شیعه هستند و خودشان از حزب بعث زخم خورده و قصد انتقام دارند. در نهایت به جنوب باز می گردد. بچه های پادگان برایش یك كولر گازی دست و پا كرده اند تا وقت هایی كه انجاست احساس گرما نكند ولی اسماعیل متواضعانه دستور میدهد كولر را به سالن عمومی سربازها ببرند و آنجا همگی با هم از باد كولر لذت ببرند. عملیات كربلای چهار در راه است و آنها مشغول مداحی و نوشتن وصیت نامه هایشان هستند. این مهم ترین عملیات تیپ بدر است. دوست اسماعیل در مورد ارادت نیروها مردد است اما اسماعیل میگوید انها در عملیات قدس چهار و قبل از آن توی خرمشهر خودشان را نشان داده اند و به نیتشان ایمان دارد. او قرار است بچه هایش را در پادگان برای عملیات بدرقه كرده و از آب و قرآن رد كند.
-
04
بهمن 1399
با همه ی پیگیری های اسماعیل، حالا تیپ راه افتاده و یك پادگان چار دیواری با چند تا تانكر آب در اختیارشان گذاشته می شود. اسماعیل شاكی می شود و به مقام بالاتر اعتراض میكند كه انها باید حداقل امكانات رفاهی را داشته باشند ولی فرمانده می گوید رزمنده های ایرانی هم به زحمت مجهز به امكانات رفاهی می شوند و او اگر بخواهد كاری كند باید خودش دست به كار شود. اسماعیل هم نیروهایش را می فرستد تا از گردان های مختلف كمی امكانات جمع آوری كنند. اسرا می آیند و مورد استقبال اسماعیل و یارانش قرار می گیرند. رئیس اردوگاه اسرا می گوید ادور انجا را سیم خاردار بكشند ولی اسماعیل زیر بار نمیرود و انها را آزاده می داند . پدر یكی از رزمنده های عراقی در تهران فوت شده و اسماعیل خودش این خبر را به ابوسمیه می دهد. توی مسیر خانه متوجه می شود چه اتفاقی افتاده و از اسماعیل بابت این همراهی و مهربانی اش قدردانی میكند .یك سرباز عراقی هم كه بی اجازه ی همسرش او را به بهانه ی نان خریدن سر كوچه كاشته و خودش یواشكی به تیپ آمده با غرولند به خانه برمی گرداند و از او می خواهد این بار با رضایت همسرش برگردد. در غیر این صورت جهادش پذیرفته نیست.
-
01
بهمن 1399
خرمشهر ازاد میشود و اسماعیل این بار مامور می شود به قم برود و مراقب شخصیت های مذهبی و سیاسی باشد. همراه خانواده اش به قم می رود در حالی كه حالا یك دختر هم به جمع خانواده اش اضافه شده است یك سالی در قم می ماند و مشغول اموزش نظامی می شود. ولی او مرد نشستن نیست و دلش هوای رفتن به جبهه میكند .معصومه را راضی میكند دوباره درسش را ادامه بدهد و جلوی او را برای رفتن میگیرد .معصومه و بچه ها در قم می مانند و این بار اسماعیل تنها راهی جنوب می شود . از محسن رضایی فرمانده سپاه می خواهد با حضورش در جبهه موافقت كنند و گرنه استعفا می دهد و مثل یك داوطلب عادی به جبهه می رود .او طرح اموزش فرماندهان را تازه تمام كرده و حالا محسن رضایی به او یك پیشنهاد تازه می دهد .از او می خواهد یك تیپ جدید با حضور عراقی های دواطلب تشكیل دهد .میگوید اسماعیل قابل اعتمادترین فرمانده است و می تواند از پس این ماموریت هم بربیاید . بعد از این ملاقات و موافقت اسماعیل به اردوگاه اسرای عراقی می رود و با اسرای شیعه انجا دیدار میكند .انها هر كدام قصه های زندگی شان را برای اسماعیل تعریف میكنند و از اینكه به اجبار روی مسلمان ها اسلحه كشیده اند پشیمان هستند و قصد توبه دارند . اسماعیل با خوشرویی حرفشان را می شنود و از همان جا مهرش به دل اسرای عراقی می افتد و قول می دهند او را در تیپ بدر یاری كنند . رییس اردوگاه به اسرا اعتماد ندارد و معتقد است اسماعیل اشتباه بزرگی را مرتكب شده است.
-
30
دی 1399
معصومه و اسماعیل با هم با قطار راهی تهران می شوند. ولی این بار همسر یكدیگر هستند و قرار است اسماعیل توی سپاه تهران مشغول شود و در یكی از خانه های مصادره شده توسط سپاه زندگی كنند. كمی بعد محسن رضایی به او پیشنهاد می دهد كه در اقاجاری سپاه پاسداران تشكیل دهد. دوباره به اقاجاری برمی كردند. این بار وسط مغازه ی پدرش را تیغه می كشند و از انجا به عنوان خانه ی تازه عروس استفاده میكنند. ولی انجا هم زیاد ماندگار نیستند و به اسماعیل ماموریت داده اند به جنوب برود. معصومه همراه همسرش با یك چمدان ساده راهی اهواز می شود و توی یك خانه ی سازمانی پرت و دور از شهر ساكن می شود .پسرش ابراهیم در همان خانه به دنیا می اید و اسماعیل و یارانش فهمیده اند كه جنگ در راه است اما هنوز ان را علنی نكرده اند. یك شب كه معصومه در خانه تنهاست گاوی وارد خانه می شود و او به خیال اینكه دزد است رویش اسلحه می كشد.بیتابی پسرش او را بد خواب كرده است. صبح صدای مهیب انفجار میشنود. دست پایش را گم میكند ولی اسماعیل بلافاصله تماس می گیرد و می گوید جنگ شروع شده و آن صدا شكستن دیوار صوتی بوده است. از معصومه می خواهد در حیاط خانه یك سنگر درست كند. اسماعیل تمام وقت سر كار است و برای نجات خرمشهر از دست عراقی ها فرمانده شده است. نیروهای محلی پاسخگوی مبارزه ها نیست و دكتر چمران برای یاری به آنها می آید.
-
29
دی 1399
معصومه و دوستانش كه به كمك اسماعیل خانه پیدا كرده اند حالا با هم به كوه می روند. انجا گرفتار ساواك می شوند و چند شب بازداشت می شوند. بعد از آزادی و مرخصی اجباری از دانشگاه با دوستان جنوبی اش راهی جنوب می شوند .اسماعیل هم او را همراهی میكند .اسماعیل توی قطار و در شبی آرام از معصومه خواستگاری میكند و می گوید كه به او علاقه دارد. معصومه به او به چشم برادری نگا ه كرده و كمی معذب می شود . وقتی به اقاجاری می رسند اسماعیل می خواهد به خواستگاری برود ولی شوهر خواهر معصومه توی مبارزات ضد ساواك شهید میشود و مراسم به تعویق می افتد. مادر سعی دارد او را از ازدواج با یك چریك منصرف كند اما علاقه معصومه به كارهای هیجان انگیز و قهرمانانه اسماعیل منجر به بله گفتن و عقدشان میشود ولی بلافاصله بعد از عقد اسماعیل به تهران می رود و حضورش مساوی می شود با پیروزی انقلاب و تحویل كرفتن اسلحه های مردم
-
28
دی 1399
اسماعیل بعد از دستگیری و آزاد شدنش از دست ساواك دیپلم ریاضی میگیرد و توی آقاجاری آماده كنكور میشود و در همین حین برای جوانان كلاس های خصوصی میگذارد و.....
-
27
دی 1399
زندگی شهید اسماعیل دقایقی
-
24
دی 1399
نمایش جوان
-
23
دی 1399
نمایش جوان
-
22
دی 1399
نمایش جوان
-
21
دی 1399
نمایش جوان
-
20
دی 1399
پیرمردی بسیار ثروتمند به نام لوطی قاضی لواسانی به كمك وكیل و دخترش قصد دارد دارایی اش را به اوقاف واگذار نماید كه وكیل جوان به فكر اخاذی از موكلش می افتد و جان خود را بیهوده از دست می دهد....
-
17
دی 1399
صبح روز بعد وقتی قرار بود نورا اخبار ارسال پیغام به جمشید را پیش از دیدار نهایی ابراهیم و اسحاق در سالن مسابقه به او برساند، منصور دوباره به سراغ نورا رفت. اما اینبار نه به شكل یك دوست، كسی كه قصد آشنایی دارد. او به زور وارد اتاق نورا شد و تفتیش و بازجویی را آغاز كرد. درگیری به حدی بالا گرفته بود كه منجر به زندانی كردن نورا در دستشویی اتاق شد. سر آخر منصور دست نوشته را پیدا كرد. همان كاغذی كه ابراهیم به نورا داده بود رویش نوشته بود «تختی تنها امید ماست» حالا منصور یقین پیدا كرده بود تختی هم دستی در ماجرا دارد. از سوی دیگر ابراهیم كه در سالن منتظر نورا بود، با تاخیر بیش از حد او خود را به یك تلفن رساند، اما كسی كه در اتاق نورا به تلفن پاسخ داد منصور بود. پس از این ابراهیم به سرعت خود را به اسحاق رساند و ماجرا را برای او تعریف كرد. حالا آنها در پی یافتن مصنونین بودند. منصور هم كه خود را به هوشنگ در سالن رسانده بود میخواست هر طور شده دست تختی را رو كند. هوشنگ اصرار میكرد كه ریسك نكند و اسناد را برای تهران بفرستد، اما منصور مطمئن بود كه میخواهد ادامه دهد. تختی در همین اوضاع برای رفتن روی تشك آماده میشد.
-
16
دی 1399
دیدار منصور و هوشنگ با تختی پس از دیدار ناموفق با نورا آغاز شد. درست یك شب قبل از روز نهایی. منصور كه همواره با شكی مدام نسبت به تختی مواجه بود، باز هم سعی داشت او را به ماجرای ابراهیم و جمشید و قرنی ربط دهد. اینبار حتی از روی عصبانیت ناشیانه عمل كرده و حرفهایی عیان زد. اما تختی تنها نقش خود را در میدان و روی تشك میدانست، نه جای دیگر.


